زنی به اسم بانو

دست نوشته های یه زن در روزهایی که میگذرد

اصولا وقتی سرت شلوغه و کار داری هی کار رو کار جمع میشه و اضافه . اضافه تر میشه
درگیر یک دوست یه فامیلم که متاسفانه کلینیک ترک اعتیاد بستری شده 
باید پیش اون باشم 
فردا مهمونی دارم هیچ کاری نکردم
فقطیه لباس خریده بودم که اونم تو شلوغی کیفم و ماشین و کلینیک گمش کردم
الان مامانم زنگ زده جمعه ناهار میاییم پیش تو 
ماشین لباسشوییم خرابه یه جوراب تمیز هم ندارم باید استین همت بزنم بالا با دست لباسها رو بشورم انگار 
گرسنه ام هیچی تو یخچال ندارم و این یعنی خرید لازمم
امروز با یک دوست حرف میزدم فکر میکردم فقط من درگیرم و حتی ذهنم اشفته اس اما دیدم نه بابا خیلی ها اینجورن 
شاید من سر دستشون باشم 
دلم یک خواب راحت بهاری میخواد 
اما نمیشه باید 5 کلینیک باشم 
امروز داشتم فکر میکردم خدا چه رحمی بهم کرد و تو تمام مشکلاتم سمت مواد نرفتم 
از من بعیید نبود 
خدا بهم رحم کرد و. بس

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:30 توسط نانا |

برای ادم شکمویی مثل من 
که وقتی میزنه به سرش نمیتونه غذا بخوره 
وقتی بعد از دو روز تو یه روز بارونی میره سفارش غذا میده غذای محبوبش رو سفارش میده و هی دلش قیجوجه میره 
غذا رو میگیره میاره خونه با چه ذوقی قاشق میاره باز میکنه میبینه جای غذای محبوبش بال و کتف کبابی هست 
ایییییییییییییییییییییییی
جریان این بود 
من از ذوق ناشی از تبریکات گسترده روز زن که به درخت چنار هم حسابم نکردن 
از دیروز ناهار نتونستم بخورم شام هم نخوردم تا امروز ناهار که با رزی و احسان رفتیم ناهار گرفتیم بیاییم خونه بخوریم منم که هلاک برنج همش منظره این اب شدن کرده رو برنج جلو نظرم بود 
اومدیم من از گرسنگی روسریم رو در نیاورده نشستم پشت میز داشتم داد میزدم احسان برام قاشق بیار در ظرف رو باز کردم دیدمممممممممممم
برنج نداره 
این اصلا بال و کتفه 
نههههههههههههههههههههه
داد زدم کدوم خری واسه ناهار بال و کمتف سفارش داده اینو تو سفارش دادی رزی . هجوم بردم سمت اون یکی ظرف غذا بازش کردم

اینم بال و کتف 
نا امید نشدم باز گفتم خاک تو سر شما دو تا کنن اینم شد غذا اونم برای ناهار 
رفتم سر ظرف سوم اینم بال و کتففففففففففففففففف
یخ زدم 
بغض کردم 
عین فنر از رو صندلی پریدم که احسان تو کارت کشیدی اون فیش کو؟
احسان هاج و واج مونده بود 
جیبشو گشت گفت یا تو ماشینه یا انداختمش دور 
رفتم ماشین رو گشتم و پیداش کردم 
با دستهای لرزون از شدت عصبانیت شماره رو گرفتم 
کلی جیغ زدم یارو گفت خانوم عیب نداره اشتباه شده بیارید غذای سفارشی خودتون رو اماده میکنم 
نمیدونم چی شد منم چایی معظل قند زدم زیر گریه گه من نمیتونم الان دیگه بیام غذا عوض کنم و قطع کردم 
رزی و احسان همینجور به من خیره شده بودن منم اشک میریختم بیا و ببین

رزی گفت تو گریه نکن الان میریم غذا میگیریم منم گفتم نمیخوام نمیخوام سیر شدم اصلا 
و رفتم نشستم زیر بارون

اینقدر که موش اب کشیده شدم احسان منو به زور اورد تو خونه 
رزی برام شیر گرم با شیرینی اورد 
یه ذره اروم شدم

 

 

یه مفر به اسم شیوا میاد کامنت چرند میذاره اگه اونی که من حدس میزنم باید بگم

خاک به سرت که نتونستی نگهش داری من دو دستی زندگی وشوهرم رو دادم به خری مثل تو بس اون دهن کثیفت رو ببند تا گل نگرفتمش

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:43 توسط نانا |

سالهاس من عید ها تنهام تنهایی کارهای عید رو راه میندازم خرید میرم کارهای خونه رو انجام میدم

اما امسال چقدر تنهایی سخت بود

از جا به جایی وسایل اشپزخونه تا مبل های ولو تو سالن که کشیدم جلو که یکی بیاد بست بزنه به لوله های گاز که ولو مونده بودن 
تا لوسترهایی که میترسم بهشون دست بزنم اومدم پاکشون کنم انگار برق داشت یک تکونم داد دیگه بهشون دست نزدم

پرده هایی که در اوردم شستمشون و الان باید یکی باشه وصلشون کنه

روتختی هایی که گذاشتم تو انباری که بره خشکشویی

اجیل و شکلاتی که هنوز نخریدم حوصله ندارم برم بیرون اونم تنهایی

حتی ماهی که زود خریدم و یکشون مرده انگار منتظرم یکی بیاد اونو بندازه دور

رومیزی که باید اتو بشه 
و هنوز ولو مونده رو کاناپه 
همه چیز در هم و ریخته اس 
خودم از اون بهم ریخته تر

این روزها انگار خروس جنگی شدم 
از اون وقتها که احساس میکنم به نفر حقم رو خورده

اره حقم رو خوردن حقم از این زندگی خورده شده

یه سری حرفها توهینه به ادم و وقتی نتونی بزتی تو دهن اون کسی که بهت توهین کرده عذاب اوره

خسته ام 
از این زن بودن ظاهری خسته ام

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:32 توسط نانا |

خونه رو تمیز کردم مرتب و منظم 
بعد زد به سرم اشپزخونه رو تغییر بدم 
جای ماشین لباسشویی و ظرفشویی که مشخص بود نمیشد کاریش کرد 
یخچال فریزر رو ر و کشیدم اون ور اشپزخونه
نتیجه اش افتضاح شده 
اما من از رو نمیرم میخوام اینجوری باشه 
دلم باز میشه اصلا اینجور
نیاز به تغییر داشتم خب
بلفی رو اوردم تو خونه بردمش حموم بعدش پرید رو تخت خودشو با روتختی نازنین من خشک کرد 
مهم نیست 
من فقط نگاش کردم و از حرکاتش خندیدم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:51 توسط نانا |

یه چند وقتی هست خیلی جدی به مرگ فکر میکنم 
شاید خیلی از ماها این فکرها رو داشته باشیم 
دیروز که تو بی حالی داشتم دنبال یه وسیله کابینت ها رو زیر و رو میکردم 
یه لحظه به این فکر کردم که بیچاره اومدی افتادی مردی چهار نفر اومدن جسدتو از این خونه بردارن ببرن دنبال چیزی بگردن پیداش میکنن؟
این شد افتادم به جون کمدها و کابینت ها همشون رو مرتب کردم 
یه جوری که همه چی مرتب باشه اگه چیزی خواستن پیدا کنن راحت بشه 
کابینت که مواد شوینده توشه رو مرتب که کردم دیدم اگه بچه داشتم میتونستم مصرف یکسال شوینده و شیشه پاک کن و اینا رو براش ارثیه بذارم
داشتم فکر میکردم من افراطی خرید میکنم یا از چیزی که میخرم استفاده نمیکنم کدومش ؟

این هم ارثیه من برای فرزند نداشته ام

 

 

 

 

دوستان عزیزی که ایمیل گذاشتن برای اینکه باهاشون تمکاس بگیرم شرمنده فکر نکنید بی توجه بودم بلکه فعلا ایمیل ادرس من مشکل داره نمیتونم ایمیل بزنم ببخشید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:53 توسط نانا |

قرمه سبزی فقط با گوشت گوسفند 
اون سبزیش سرخ شه حسابی به سیاهی بزنه 
تو زودپز نپزه اروم اروم بپزه تا ساعت نه شب جا بیافته 
وقتی تصمیم میگیری قرمه سبزی بپزی یعنی حالت خوشه 
دنبال یه قطعه از کارهاس استاد معروفی میگردی پلی رو میزنی 
سبزی و گوشت رو از فریزر در میاری هولش میدی تو مایکروفر تا اونا یخشون اب بشه یه سیگار روشن میکنی 
رد دودش رو میگیری و باهاش شکل میسازی 
وقتی میخواهی ته سیگار رو تو جا سیگاری مچاله کنی از دیدن رد خوش رنگ رو فیلته سیگار یه صورتی کمرنگ کیف میکنی یه زن هستی 
سبزی و گوشت و لوبیا و لیمو میرن تو قابلمه دستت بریده و حوصله خرد کرد پیاز نداری پیاز داغ اماده تو یخچال هست میریزی در قابلمه رو میذاری شعله رو زیاد میکنی تا جوش بیاد به خودت یاد اوری میکنی یادت نره کم کنی شعله رو 
تو این فاصله چند قطره اسانس میریزی تو اسانس سوز کمی اب و شمع رو شون میکنی 
همون جا میشینی تو چت فیس بوکت گپی میزنی تا هم زمان با گرم شدم اسانس سوز و پخش شدن بو خوش یادت بیاد باید شعله خورشتت رو کم کنی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 16:35 توسط نانا |

قصه های جزیره

جمعه شبا ساعت 9 
کیا یادشونه 
قصه های جزیره 
هم نسل های من با این داستان زندگی کردن و بزرگ شدن 
همیشه شروع میشد من ایستاده بودم داشتم لباس اتو میزدم همونجوری محو دیدن میشدم
چه لذتی داشت 
با اون همه سانسور اونم خیلی ضایع 
الان بچه هایی که همسن اون وقت های ما بودن عمرا بشینن این رو نگاه کنن با اون همه سانسور ضایع 
اما با باهاش خاطره ها داریم 
خاله هتی یا عمه هتی تو خونه ما همون عمه نزهت بود یعنی عین عین عمه نزهت 
عمه نزهت اخلاقش عین خاله هتی بود معلمم بود 
مامان و بابام الک و زنش بودن 
من فیلیستی بودم ایششششششششششششش
امین فلیکس بود 
اون تا دو بچه ریزه ها هم الی و نیما
چقدر میخندیدیم 
به بابام وقتی میگفتیم مثل الک شدی موهات ریخته

وقتی عمه هتی با حرفاش جانت رو میچزوند ما دیگه زمین رو گاز میگرفتیم از خنده که عین عمه نزهته 
و مامان که میخندید و میگفت منم به صبوری جانت هستم

اون خنگ بازی الوویا که ما بهش میگفتیم خاله مهرناز

اون زنه دوست هتی که همیشه با هم کل داشتن 
و سالها گذشته

زندگی اینقدر درگیرمون کرده که دیگه از هیچی لذت نمیبریم 
از هیچی 
یادش بخیر

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ساعت 0:59 توسط نانا |

چند وقته میخوام بنویسم 
اما تا صفحه رو باز میکنم یادم میره چی باید بنویسم 
امسال زمستون متفاوتی رو دارم تجربه میکنم 
من باز زن خونه شدم 
بین این استعلاجی که از کار دارم 
از صبح که چشم باز میکنم 
میافتم جون کارهای خونه 
حتی یه لک اب رو کابینت زیر سینک ناراحتم میکنه پاکش میکنم میرم عقب تر بهش دقیق نگاه میکنم 
اثری از لک نیست خوشحالم
نگرانیم میشه اون لکه بالای کابینت که من دستم بهش نمیرسه اینو چیکار کنم 
یادم باشه امین اومد بدم تمیزش کنه 
ساعت 9 شده 
اوه اوه ناهار 
زنگ میزنم به اقا مهدی میوه فروش 
سفارش میدم کرفس برام بیار 
نعناع جعفری دارم دوست دارم سبزی قرمه هم قاطیش بشه
نیم ساعتی صرف خرد کردن کرفس و شستنش میشه 
با حوصله پیازش رو خرد میکنم و سرخ میکنم 
در قابلمه رو میذارم تا خورشت بپزه در قابلمه نه در زودپز 
چه ظلمی بود اون زود پز والا 
اینجوری غذا جا میافته 
وقتی داشتم خورشت رو بار میذاشتم فکر میکردم کی خورشت کرفس خیلی دوست داشت اونم ترش باشه 
میتونم با ابغوره ترش ترش کنم 
زنگ بزنم بیاد ناهار با من بخوره ؟
فقط مشکل اینه یادم نیست کی بود 
ذهنم درگیره اینه 
دور تخت میچرخم رو تختی رو مرتب میکنم اونم کی من که سالها بود روتختی رو فقط وقتی مرتب میکردم که مامان میخواست بیاد خونه ام

چای دم میکنم تا دم بکشه میرم سراغ گوشی اس باشه یا پیام تو وایبر خوشحالم میکنه حتما مخصوصا اونایی که حال ادم رو میپرسن 
خبری نیست کسی حالی از من نپرسیده 
تو گروه فامیل ها پر از حرفه این میگه اون میگه این اسم عوض میکنهع اون عوض میکنه 
فقط رد میکنم نمیخونمشون حوصله ندارم 
به من چه فلان عروسی فامیل که کشته بودن همه ما رو اینقدر عروس ما اله عروس .ما بله داره از شوهرش طلاق میگیره و همون عروس تاج سر الان تو حرفهای فامیل تبدیل شده به سوهان روح و ماشین دزد 
گروه همکار هام پیام های مسخره صنفی 
به من چه پرستار چی میخواد 
عمری جون کندیم بسه بابا دیگه 
یه گروه سه نفری داریم که یکشیون رفته اردو یکی هم نمیدونم کجاس ازش خبری نیست 
ملیحه خبری ازش نیست 
روزبه انلاین نیست 
کژال انلاینه میدونم تا بهش پیام بدم میخواد بگه دارم کار میکنم 
الی هم هست فرت فرت داره عکس میفرسته تو گروه 
سامی همین الان 
رشنان همین حالا در حال بازی 
سیروان در حال گریه بی خیال اونم میشم 
چند تا شعر کپی میکنم 
گوشی رو میذارم کنار 
خودمو میکشم رو کاناپه 
پتو مسافرتی رو برای هکمین وقتها گذاشتم اینجا 
میکشم رو خودم 
چشمامو میبندم 
منتظر میشم پلک هام سنگین بشه 
میدونم نیم ساعتی میخوابم 
همون نیم ساعت خستگی رو از تنم به در میکنه

نوشته شده در یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ساعت 16:57 توسط نانا |

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت 11:0 توسط نانا |

در راستای این بیماری و هم اکنون مرخص شدن من از بیمارستان و اینکه دکتر تاکید داشت استراحت در ارامش و دور از شلوغی من ادم خونه کژال رزیتا هم اومده از من پرستاری کنه اما خدا شاهده فقط مونده لنگه دمپایی در بیاره منو بزنه این نمونه اش 
هویج سیب رو اب گرفته از اون ور هم لیمو و پرتقال این چهار تا میخواست قاطی کنه بده خورد من گفتم رزی من اینا رو قاطی کنی نمیخورم ها 
رزیتا :تو گ ه میخوری نخوری

سر ناهار غذا خوردم سیر شدم دیگه تشکر کردم سینی رو گذاشتم کنار مگه نخوردی که عوضی بزنم تو سرت اخه
یه ساعت پیش میگم رزیتا من درد دارم یه مسکن برام بزن 
میگه بذار یه ساعت دیگه بزنم که بخوابی 
گفتم فرقی نداره خب الانم بزنی میخوابم 
خیلی راحت میگه تو حالیت نیست پس زر نزن

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 0:10 توسط نانا |


آخرين مطالب
» رحم
» غذا
»
» خانه تکانی
» ارثیه برای فرزند نداشته
» قرمه سبزی
» قصه های جزیره
» برشی دو ساعته از زندگی روزانه
» یلدا مبارک
» پرستار نمونه

Design By : Pichak