زنی به اسم بانو

دست نوشته های یه زن در روزهایی که میگذرد

قرمه سبزی فقط با گوشت گوسفند 
اون سبزیش سرخ شه حسابی به سیاهی بزنه 
تو زودپز نپزه اروم اروم بپزه تا ساعت نه شب جا بیافته 
وقتی تصمیم میگیری قرمه سبزی بپزی یعنی حالت خوشه 
دنبال یه قطعه از کارهاس استاد معروفی میگردی پلی رو میزنی 
سبزی و گوشت رو از فریزر در میاری هولش میدی تو مایکروفر تا اونا یخشون اب بشه یه سیگار روشن میکنی 
رد دودش رو میگیری و باهاش شکل میسازی 
وقتی میخواهی ته سیگار رو تو جا سیگاری مچاله کنی از دیدن رد خوش رنگ رو فیلته سیگار یه صورتی کمرنگ کیف میکنی یه زن هستی 
سبزی و گوشت و لوبیا و لیمو میرن تو قابلمه دستت بریده و حوصله خرد کرد پیاز نداری پیاز داغ اماده تو یخچال هست میریزی در قابلمه رو میذاری شعله رو زیاد میکنی تا جوش بیاد به خودت یاد اوری میکنی یادت نره کم کنی شعله رو 
تو این فاصله چند قطره اسانس میریزی تو اسانس سوز کمی اب و شمع رو شون میکنی 
همون جا میشینی تو چت فیس بوکت گپی میزنی تا هم زمان با گرم شدم اسانس سوز و پخش شدن بو خوش یادت بیاد باید شعله خورشتت رو کم کنی

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم دی 1393ساعت 16:35 توسط نانا |

قصه های جزیره

جمعه شبا ساعت 9 
کیا یادشونه 
قصه های جزیره 
هم نسل های من با این داستان زندگی کردن و بزرگ شدن 
همیشه شروع میشد من ایستاده بودم داشتم لباس اتو میزدم همونجوری محو دیدن میشدم
چه لذتی داشت 
با اون همه سانسور اونم خیلی ضایع 
الان بچه هایی که همسن اون وقت های ما بودن عمرا بشینن این رو نگاه کنن با اون همه سانسور ضایع 
اما با باهاش خاطره ها داریم 
خاله هتی یا عمه هتی تو خونه ما همون عمه نزهت بود یعنی عین عین عمه نزهت 
عمه نزهت اخلاقش عین خاله هتی بود معلمم بود 
مامان و بابام الک و زنش بودن 
من فیلیستی بودم ایششششششششششششش
امین فلیکس بود 
اون تا دو بچه ریزه ها هم الی و نیما
چقدر میخندیدیم 
به بابام وقتی میگفتیم مثل الک شدی موهات ریخته

وقتی عمه هتی با حرفاش جانت رو میچزوند ما دیگه زمین رو گاز میگرفتیم از خنده که عین عمه نزهته 
و مامان که میخندید و میگفت منم به صبوری جانت هستم

اون خنگ بازی الوویا که ما بهش میگفتیم خاله مهرناز

اون زنه دوست هتی که همیشه با هم کل داشتن 
و سالها گذشته

زندگی اینقدر درگیرمون کرده که دیگه از هیچی لذت نمیبریم 
از هیچی 
یادش بخیر

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 0:59 توسط نانا |

چند وقته میخوام بنویسم 
اما تا صفحه رو باز میکنم یادم میره چی باید بنویسم 
امسال زمستون متفاوتی رو دارم تجربه میکنم 
من باز زن خونه شدم 
بین این استعلاجی که از کار دارم 
از صبح که چشم باز میکنم 
میافتم جون کارهای خونه 
حتی یه لک اب رو کابینت زیر سینک ناراحتم میکنه پاکش میکنم میرم عقب تر بهش دقیق نگاه میکنم 
اثری از لک نیست خوشحالم
نگرانیم میشه اون لکه بالای کابینت که من دستم بهش نمیرسه اینو چیکار کنم 
یادم باشه امین اومد بدم تمیزش کنه 
ساعت 9 شده 
اوه اوه ناهار 
زنگ میزنم به اقا مهدی میوه فروش 
سفارش میدم کرفس برام بیار 
نعناع جعفری دارم دوست دارم سبزی قرمه هم قاطیش بشه
نیم ساعتی صرف خرد کردن کرفس و شستنش میشه 
با حوصله پیازش رو خرد میکنم و سرخ میکنم 
در قابلمه رو میذارم تا خورشت بپزه در قابلمه نه در زودپز 
چه ظلمی بود اون زود پز والا 
اینجوری غذا جا میافته 
وقتی داشتم خورشت رو بار میذاشتم فکر میکردم کی خورشت کرفس خیلی دوست داشت اونم ترش باشه 
میتونم با ابغوره ترش ترش کنم 
زنگ بزنم بیاد ناهار با من بخوره ؟
فقط مشکل اینه یادم نیست کی بود 
ذهنم درگیره اینه 
دور تخت میچرخم رو تختی رو مرتب میکنم اونم کی من که سالها بود روتختی رو فقط وقتی مرتب میکردم که مامان میخواست بیاد خونه ام

چای دم میکنم تا دم بکشه میرم سراغ گوشی اس باشه یا پیام تو وایبر خوشحالم میکنه حتما مخصوصا اونایی که حال ادم رو میپرسن 
خبری نیست کسی حالی از من نپرسیده 
تو گروه فامیل ها پر از حرفه این میگه اون میگه این اسم عوض میکنهع اون عوض میکنه 
فقط رد میکنم نمیخونمشون حوصله ندارم 
به من چه فلان عروسی فامیل که کشته بودن همه ما رو اینقدر عروس ما اله عروس .ما بله داره از شوهرش طلاق میگیره و همون عروس تاج سر الان تو حرفهای فامیل تبدیل شده به سوهان روح و ماشین دزد 
گروه همکار هام پیام های مسخره صنفی 
به من چه پرستار چی میخواد 
عمری جون کندیم بسه بابا دیگه 
یه گروه سه نفری داریم که یکشیون رفته اردو یکی هم نمیدونم کجاس ازش خبری نیست 
ملیحه خبری ازش نیست 
روزبه انلاین نیست 
کژال انلاینه میدونم تا بهش پیام بدم میخواد بگه دارم کار میکنم 
الی هم هست فرت فرت داره عکس میفرسته تو گروه 
سامی همین الان 
رشنان همین حالا در حال بازی 
سیروان در حال گریه بی خیال اونم میشم 
چند تا شعر کپی میکنم 
گوشی رو میذارم کنار 
خودمو میکشم رو کاناپه 
پتو مسافرتی رو برای هکمین وقتها گذاشتم اینجا 
میکشم رو خودم 
چشمامو میبندم 
منتظر میشم پلک هام سنگین بشه 
میدونم نیم ساعتی میخوابم 
همون نیم ساعت خستگی رو از تنم به در میکنه

نوشته شده در یکشنبه هفتم دی 1393ساعت 16:57 توسط نانا |

نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 11:0 توسط نانا |

در راستای این بیماری و هم اکنون مرخص شدن من از بیمارستان و اینکه دکتر تاکید داشت استراحت در ارامش و دور از شلوغی من ادم خونه کژال رزیتا هم اومده از من پرستاری کنه اما خدا شاهده فقط مونده لنگه دمپایی در بیاره منو بزنه این نمونه اش 
هویج سیب رو اب گرفته از اون ور هم لیمو و پرتقال این چهار تا میخواست قاطی کنه بده خورد من گفتم رزی من اینا رو قاطی کنی نمیخورم ها 
رزیتا :تو گ ه میخوری نخوری

سر ناهار غذا خوردم سیر شدم دیگه تشکر کردم سینی رو گذاشتم کنار مگه نخوردی که عوضی بزنم تو سرت اخه
یه ساعت پیش میگم رزیتا من درد دارم یه مسکن برام بزن 
میگه بذار یه ساعت دیگه بزنم که بخوابی 
گفتم فرقی نداره خب الانم بزنی میخوابم 
خیلی راحت میگه تو حالیت نیست پس زر نزن

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 0:10 توسط نانا |

امروز مهدیس متنی نوشته بود در رابطه با پرداخت صورتحساب ها و اومدن اس ام بانک که چه دقی به ادم میده در همین راستا من یادم اومد این حقوقی که گرفتم و هی کیف میکنم الان پول دارم همین فرداتمومه میگید نه بخونید 
مبالغ به تومان است

1- قبض برق برام اومده 132000 تومان 
2- قبض گاز 26000تومان 
3-تلفنم یه طرفه اس باید پرداخت شه 85000
4-قسط اقای ملکی رو باید بدم 100000
5-قسط عقب افتاده بانک صادراتم 200000
6- قسط این ماه بانک صادراتم 200000
7-جو گیر شدم از دوست دوستم که از ترکیه جنس میاورد یه مشت لباس به درد نخور خریدم به مبلغ 300000 که بایداین ماه قسط اولش رو بدم 100000
8-ابلیمو و رب انار دوستم خریده باید پولش رو بدم فکر کنم 35000
9-خانوم یکی از همکارا از بانه جنس اورده بود جو گیر شدم یه خمیر دندون خردیم ازش و یه کرم باید 30000به اون بدم 
10-دنگ شام هفته پیش با دوستام 30000 که به روی خودمم نمیارم 
11-مبلغ نا قابل یه میلیون تومان به بابا جان بدهکارم که هیچ نمیخوام به روی مبارک خودم بیارم 
12- تو خونه هیچی ندارم اجیل باید بخرم شکلات ندارم که قندم افتاد بخورم نمیریم 
حبوبات هیچی ندارم شوینده فقط یه دونه صابون مایع دارم و لاغیر گوشت ندارم هم خورشتی هم چرخی 
لبنیات ندارم هیچی 
شکر ندارم ذغال و تنباکو ندارم 
یه بطری اب تو خونه نیست بخورم 
میوه ندارم 
13- باید برای مانیکور این ناخن کج و ماوج برم 38000 پول اونه 
14-مبلغ 400000هزینه رفت و امد این ماهم رو بذارم کنار 
15-یه قسط از این خونگی ها دارم 120000 باید اونم پرداخت شه 
16-یه سری دارو میخوام حدود 400000برای اون بذارم کنار 
17-خدا قبول کنه یه ریملم تموم شده 40000برای اون لازم دارم 
به جز چیزهایی که باید بخرم مثل خرید خوراکی و مواد شوینده و اینا برای خونه این مبلغ هزینه منه 1936000
خریدهای خونه رو هم بذاریم 500000
میشه 2436000
و این یعنی تا اخر ماه یه پاپاسی تو جیب من نمیمونه 
خب حالا دریافتی حقوق من این ماه چقدر بوده 
1756000
الان پرتقال فروش رو پیدا کنید برای من

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 1:33 توسط نانا |

واقعا نمیدونم چرااینقدر ما دوست داریم به هر چیزی گیر بدیم چرا از هرموضوعی برداشتی رو میکنیم که دوست داریم و ساعتها در موردش فلسفه میبافیم 
نمونه اش مراسم مرتضی پاشایی 
یه عده گیر دادن بهنظر شما دلیل حضور این همه ادم چی بود ؟
حضور گستره جوانان در این مراسم چه معنی دارد؟
ما ایرانی ها مرده پرستیم 
بیایید فکر به حال سرطان کنیم 
من خیلی راحت میگم بابا جان جم کنید این بساط رو بس کنید این حرفهای صد من یه غاز رو 
چه دلیلی میتونه داشته باشه ؟
اصلا به من چه به شما ها که دارید دنبال دلیل میگردید و برای خودتون تحلیل میکنید چه 
مرتضی پاشایی یه جوون هنرمند بود که به دلیل سرطان فوت کرد و خیلی ها رو ناراحت کرد 
و طرفدارهاش تو مراسم تشیع جنازه اش شرکت کردن 
همین 
تو همه جای دنیا همینه 
ما انسانیم 
پس اینقدر دنبال دلایل خاص که مطلوب ذهنتون هست نگردید 
روحش شاد یادش گرامی

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 20:54 توسط نانا |

رمز مطلب قبل رو برداشتم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 20:37 توسط نانا |

یه زمانی فکر میکردم ادم ها همه روازار نمیدن

مخصوصااینجا بعدا فهمیدم سخت در اشتباهم یه سری فقط میخوان ازارت بدن

این مطلب فقط برای دل خودمه

رمز رو برای یه سری فرستادم کسی جا افتاده بگه بفرستم

رمز رو فقط به دوستهایی میدم که بران ثابت شده هستن نه اون گرگ هایی که لباس میش پوشیدن و با حرف های صد من یه غازشون رو مخم راه رفتن

 

عزیزانی که ایمیل گذاشتن چشم رمز رو ایمیل میکنم فقط یه ر.ز به من مهلت بدید تا بتوئنم همه رو بفرستم مرسی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 1:39 توسط نانا |

امسال عید قربان مثل پارسال برام یه دلتنگی خاصی داره خیلی ها که هر سال بودن نیستن و چقدر دل تنگم فرزاد عزیزم چقدر جاش خالیه بین ما دو ساله جایی خالیش عید قربان همه وجودم رو میلرزونه اخرین عید قربانی که بود میخواستیم برای نامزدش عیدی ببریم چقدر خندیدیم به اینکه میگفتم فرزاد قدیما گوسفند قربونی برای عروس میبردن بهش ربان میزدن رنگش میکردن اونم میخندید میگفت پس روبان بزنیم بهش تا وقتی عیدی رو بردیم همش میگفت ربان گوسفنده کو خب نمیدونستیم عید قربان سال های بعد یادواوری ایم ربانش کو فقط برامون اشک میاره میدونم فردا باز المیرا و غزل با زاریشون دل همه رو کباب میکنن روز عیدی
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 3:13 توسط نانا |


آخرين مطالب
» قرمه سبزی
» قصه های جزیره
» برشی دو ساعته از زندگی روزانه
» یلدا مبارک
» پرستار نمونه
» حقوق من
» روحت شاد جوون
» نوشته
» رمز
» ربانش کو

Design By : Pichak