زنی به اسم بانو

دست نوشته های یه زن در روزهایی که میگذرد

در راستای این بیماری و هم اکنون مرخص شدن من از بیمارستان و اینکه دکتر تاکید داشت استراحت در ارامش و دور از شلوغی من ادم خونه کژال رزیتا هم اومده از من پرستاری کنه اما خدا شاهده فقط مونده لنگه دمپایی در بیاره منو بزنه این نمونه اش 
هویج سیب رو اب گرفته از اون ور هم لیمو و پرتقال این چهار تا میخواست قاطی کنه بده خورد من گفتم رزی من اینا رو قاطی کنی نمیخورم ها 
رزیتا :تو گ ه میخوری نخوری

سر ناهار غذا خوردم سیر شدم دیگه تشکر کردم سینی رو گذاشتم کنار مگه نخوردی که عوضی بزنم تو سرت اخه
یه ساعت پیش میگم رزیتا من درد دارم یه مسکن برام بزن 
میگه بذار یه ساعت دیگه بزنم که بخوابی 
گفتم فرقی نداره خب الانم بزنی میخوابم 
خیلی راحت میگه تو حالیت نیست پس زر نزن

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 0:10 توسط نانا |

امروز مهدیس متنی نوشته بود در رابطه با پرداخت صورتحساب ها و اومدن اس ام بانک که چه دقی به ادم میده در همین راستا من یادم اومد این حقوقی که گرفتم و هی کیف میکنم الان پول دارم همین فرداتمومه میگید نه بخونید 
مبالغ به تومان است

1- قبض برق برام اومده 132000 تومان 
2- قبض گاز 26000تومان 
3-تلفنم یه طرفه اس باید پرداخت شه 85000
4-قسط اقای ملکی رو باید بدم 100000
5-قسط عقب افتاده بانک صادراتم 200000
6- قسط این ماه بانک صادراتم 200000
7-جو گیر شدم از دوست دوستم که از ترکیه جنس میاورد یه مشت لباس به درد نخور خریدم به مبلغ 300000 که بایداین ماه قسط اولش رو بدم 100000
8-ابلیمو و رب انار دوستم خریده باید پولش رو بدم فکر کنم 35000
9-خانوم یکی از همکارا از بانه جنس اورده بود جو گیر شدم یه خمیر دندون خردیم ازش و یه کرم باید 30000به اون بدم 
10-دنگ شام هفته پیش با دوستام 30000 که به روی خودمم نمیارم 
11-مبلغ نا قابل یه میلیون تومان به بابا جان بدهکارم که هیچ نمیخوام به روی مبارک خودم بیارم 
12- تو خونه هیچی ندارم اجیل باید بخرم شکلات ندارم که قندم افتاد بخورم نمیریم 
حبوبات هیچی ندارم شوینده فقط یه دونه صابون مایع دارم و لاغیر گوشت ندارم هم خورشتی هم چرخی 
لبنیات ندارم هیچی 
شکر ندارم ذغال و تنباکو ندارم 
یه بطری اب تو خونه نیست بخورم 
میوه ندارم 
13- باید برای مانیکور این ناخن کج و ماوج برم 38000 پول اونه 
14-مبلغ 400000هزینه رفت و امد این ماهم رو بذارم کنار 
15-یه قسط از این خونگی ها دارم 120000 باید اونم پرداخت شه 
16-یه سری دارو میخوام حدود 400000برای اون بذارم کنار 
17-خدا قبول کنه یه ریملم تموم شده 40000برای اون لازم دارم 
به جز چیزهایی که باید بخرم مثل خرید خوراکی و مواد شوینده و اینا برای خونه این مبلغ هزینه منه 1936000
خریدهای خونه رو هم بذاریم 500000
میشه 2436000
و این یعنی تا اخر ماه یه پاپاسی تو جیب من نمیمونه 
خب حالا دریافتی حقوق من این ماه چقدر بوده 
1756000
الان پرتقال فروش رو پیدا کنید برای من

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت 1:33 توسط نانا |

واقعا نمیدونم چرااینقدر ما دوست داریم به هر چیزی گیر بدیم چرا از هرموضوعی برداشتی رو میکنیم که دوست داریم و ساعتها در موردش فلسفه میبافیم 
نمونه اش مراسم مرتضی پاشایی 
یه عده گیر دادن بهنظر شما دلیل حضور این همه ادم چی بود ؟
حضور گستره جوانان در این مراسم چه معنی دارد؟
ما ایرانی ها مرده پرستیم 
بیایید فکر به حال سرطان کنیم 
من خیلی راحت میگم بابا جان جم کنید این بساط رو بس کنید این حرفهای صد من یه غاز رو 
چه دلیلی میتونه داشته باشه ؟
اصلا به من چه به شما ها که دارید دنبال دلیل میگردید و برای خودتون تحلیل میکنید چه 
مرتضی پاشایی یه جوون هنرمند بود که به دلیل سرطان فوت کرد و خیلی ها رو ناراحت کرد 
و طرفدارهاش تو مراسم تشیع جنازه اش شرکت کردن 
همین 
تو همه جای دنیا همینه 
ما انسانیم 
پس اینقدر دنبال دلایل خاص که مطلوب ذهنتون هست نگردید 
روحش شاد یادش گرامی

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 20:54 توسط نانا |

رمز مطلب قبل رو برداشتم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آبان 1393ساعت 20:37 توسط نانا |

یه زمانی فکر میکردم ادم ها همه روازار نمیدن

مخصوصااینجا بعدا فهمیدم سخت در اشتباهم یه سری فقط میخوان ازارت بدن

این مطلب فقط برای دل خودمه

رمز رو برای یه سری فرستادم کسی جا افتاده بگه بفرستم

رمز رو فقط به دوستهایی میدم که بران ثابت شده هستن نه اون گرگ هایی که لباس میش پوشیدن و با حرف های صد من یه غازشون رو مخم راه رفتن

 

عزیزانی که ایمیل گذاشتن چشم رمز رو ایمیل میکنم فقط یه ر.ز به من مهلت بدید تا بتوئنم همه رو بفرستم مرسی


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 1:39 توسط نانا |

امسال عید قربان مثل پارسال برام یه دلتنگی خاصی داره خیلی ها که هر سال بودن نیستن و چقدر دل تنگم فرزاد عزیزم چقدر جاش خالیه بین ما دو ساله جایی خالیش عید قربان همه وجودم رو میلرزونه اخرین عید قربانی که بود میخواستیم برای نامزدش عیدی ببریم چقدر خندیدیم به اینکه میگفتم فرزاد قدیما گوسفند قربونی برای عروس میبردن بهش ربان میزدن رنگش میکردن اونم میخندید میگفت پس روبان بزنیم بهش تا وقتی عیدی رو بردیم همش میگفت ربان گوسفنده کو خب نمیدونستیم عید قربان سال های بعد یادواوری ایم ربانش کو فقط برامون اشک میاره میدونم فردا باز المیرا و غزل با زاریشون دل همه رو کباب میکنن روز عیدی
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 3:13 توسط نانا |

جو گیر شدم کمد لباسهام رو جمع کردم لباسهای تابستونی رفت تو چمدون لباس های پاییزه رو در اوردم
دیونه شدم نه؟

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 21:15 توسط نانا |

خواب ظهر 

امروز زنگ زدم به رزیتا حدودس اعت 4 بود اول زنگ زدم بعد ساعتو دیدیم تا گوشی رو برداشت هول شدم گفتم وایییییییییییی رزی خواب که نبودی؟
رزی:نه داشتم اماده میشدم بخوابم 

من وااااااااااا خوابم اماده شدن داره 

!!!!!!!!!!!!
تلفن رو قطع کردم به این فکر کردم که مگه خوابم اماده شدن داره ؟اونم خواب ظهر ؟
من که ظهر ها اگه بخوابم معمولا رو کاناپه خوابم میبره بدون پالش یا پتو یا ملافه که بکشم روم که حداقل سگ لرز نزنم تو خواب 
بعدشم وقتی بیدار بشم اینقدر گرسنه ام که حمله میکنم به یخچال یه میوه ایی برمیدارم باز میام رو کاناپه یه ذره کشششش میام تا خواب از سرم بپره 
شبم وقتی میخوابم که دیگه در حال بیهوشی باشم 
یه مسواک همچین زورکی میزنم بعدش تازه فکر میکنم چه ادم های کلاسی هستم 

بالش رو میذارم تو صورتم تا خوابم ببره 
بین خواب بیداری یاد عبدالمایی میافتم که محمد همیشه میگفت و من میترسیدم 
جلدی پا میشم در حموم رو میبندم باز بالشم رو میذارم رو صورتم تا خوابم ببره 
معمولا پتو یا رو تختیم شوت شده رو زمین و وسطهای خوابم از سرما که دارم یخ میزنم بیدار میشم پیداش میکنم 

حالا این اماده شدن برای خواب یعنی چی ؟
یعنی مسواک بزنن نخ دندون بکشن یه لیوان شیر بخورن لباس راحت خواب بپوشن بالششون رو تنطیم کنن زیر سرشون پتو رو تا گردن بکشن روشون چشم بند بزنن و بخوابن ؟
اگه این شیوه صحیح خوابیدن اون حرکت من چیه ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 19:46 توسط نانا |

خیلی حال میده خسته و کوبیده باشی 
مهمون دعوت کرده باشی 
خودشون شام برات بپزن کارها رو انجام بدن 
حتی نذارن یه چایی بیاری
امروز سرکار اینقدر سگ دو زدم 
که نا حرف زدن نداشتم وقتی نازنین و شیرین اومدم دنبالم که بریم جسد متحرک بودم 
تا رسیدیم چند تا دیگه از دوستامون هم اومدن اول منو مثل بچه ها خوابوندن بیدار شدم هنوز خسته و گیج بودم فرستادنم حموم گفتن نگرن نباش شام درست میکنیم 
شام و پذیرایی رسما افقتاد به مهمون ها 
حتی وقتی شیرین بهم گفت مامان بعد از خوردن یکی از قرص هاش تقریبا حالت تشنج بهش دست میده حس میکردم نمیتونم هیچ کاری براش نمیتونم انجام بدم 
چشمم به ساعت بود بعد از خوردن داروش که ببینم چی میشه 
و باز اون حالت اینقدر هول شدم که فکر کنم خود شیرین زودتر من تونست اواضاع رو جمع کنه تا من بجنبم رگ مامانش رو گرفته بود و داشت کارهاش رو انجام میداد 
وقتی اوضاع اروم شد مامان بهم گفت اون مدرک پرستاریت رو ببر بذار در کوزه ابش رو بخور 
اینقدر خسته بودم که نازنین بعد از دو ساعت اوضاعش نرمال شد اما من رنگ به روم نبود هرچی میگفتم از خستگیه مامان که قبول نمیکرد میگفت نخیر هول شدی 
سر شام با غذام بازی بازی میکردم که مامان گفت اینم قاشق قاشق بذاریم تو دهنت خسته نشی یه موقع 
گفتم به خدا نا ندارم 
باز گفت تنبل شدی مهمون هات پر روت کردن کارهاتو کردن 
اینقدر که مامان جبغش در اومد که نشمیل خجالت بکششششششششششششششششششششش
و من خجالت کشیدم 
اکنون من یه نشمیل خجالت کشیده میباشممممممممممممممممم که باید مدرکش رو ببره بذاره در کوزه

نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 0:46 توسط نانا |

کشته مرده این جلسات جدی بیمارستان هستم من 
امروز یه جلسه جدی داشتیم 
من که حوصله نداشتم سرم تو موبایلم بود نگاه کردم دیدم هیچ کسی حو.اسش نیست و مترون داره برای دل خودش حرف میزنه
کنا رهم هد نرس سی سی یو نشسته بود داشت تو تقویمش تندتند یاداشت میکرد پیش خودم گفتم فقط این جدی گرفته که یکو چشمم خورد دیدم داره مخارج این ماه خونش رو مینویسه 
مرغ اینقدر تومان 
گوشت فلان قدر 
خرید بچه هااون قدره 

از اینم ناامید شدم و مشغول موبایل شدم باز 

که مسئول سونوگرافی شروع کرد به تقسیم چایی بین همکارها اینجوری از رو میز بر میداشت دست به دست پخش میکرد 
چایی ها داغ بوداستکان هم بود فنجون دسته دار نبود دست نفر اول میداد اون میداد به دومی دستش رو فوت میکرد خنک شه بعد استکان بعدی یک لحظه متوجه شدم همه به جز نفر اخر دارن دستشون ر و فوت میکنن 
بیچاره نفر اول کباب شد 

بعد از اون بحث افتاد سر کیفیت غذای بیمارستان و همه حمله کردن به مسئول تغذیه

یکی گفت چرا خورشت کرفستون لعاب نداره 
اون یکی گفت باید یه ذره توش عدس بریزید

یکی دیگه گفت اصلا کرفس ندین 
یکی گفت چرا الویه رو تو برنامه غذایی نمیگذارید 
یعنی دلممیخواست جیغ بزنم سه ساعته رو این صندلی های مسخره ما رو نشوندین این اراجیف رو بگید 
بلند شدم گفتم ببخشید من خیلی کار دارم میشه برم ؟
مترون گفت خانوم حسینی جلسه رسمیه نمیشه وسط جلسه ترک کنید 

مجبور شدم بشینم 
اونم گفت شما نظری ندارین >؟
کگفتم والا گفتن جلسه حاکمیت بالینیه نه کمیته غذا 
گفت حالا شما نظرتون چیه ؟
منم گفتم فسنجون باقالا پلو با ماهیچه ژیگو تو برنامه غذایی نیست زشته بذارید حتما
کشتمشون یعنی

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 0:56 توسط نانا |


آخرين مطالب
» پرستار نمونه
» حقوق من
» روحت شاد جوون
» نوشته
» رمز
» ربانش کو
» جووووووووووووووووووو
» امادگی برای خواب
» خستگی
» جلسه

Design By : Pichak