X
تبلیغات
بانو و ميرزا .. برديا

بانو و ميرزا .. برديا

ابتداي راه

صبح که داشتم میرفتم سرکار یکی از همسایه ها رو دیدم سلام کردم و اومدم رد شم
که گفت خانم حسینی !؟
ایستادم تا ببینم چیکارم داره که گفت هیچی خواستم مطمئن بشم درست حدس زدم دختر اقای حسینی هستی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 16:31 ] [ نانا ]

[ ]

بی دلیل خسته ام 
بی هیچ مشکلی دچار افسردگی شدم 
دلم زن بودن میخواد 
سالهاس دلم میخواد زن باشم 
این روحیه مردانه از کجا اومد ؟
تو جوابش رو میدونی ؟
خودم خواستم ؟
نه به خدا نخواستم 

هیچ کس تلاش نکرد اون رو بهم برگردونه همه تحسینم کردن من موفق نبودم من ادم موفقی نبودم و نیستم فقط خودم میدونم از درون چه عذابی میکشم 
چقدر دلم یه محبت میخواد یه محبت ناب یه محبتی که مخصوص یه زنه دلم میخواد مثل یه زن ناز کنم 
حتی روزمرگی های زنانه رو دوست دارم لاک بزنم دمپایی رو فرشی بپوشم خرامان راه برم اروم و اهسته کار کنم ناز کنم دوست دارم تمام خونه رو بشورم و بسابم و بشینم تو تمیزیش یه چایی بخورم 
چقدر دلم میخواد یکی باشه این ناز رو بخره 
این روزها گریه میکنم اما جنس گریه من هم با همه زنها فرق میکنه چرا اینقدر در سکوت 
ته دلم اشوبه یکی داره رخت میشوره 
هیچی ارومم نمیکنه 
خیلی خسته ام خسته تر از اونی که تصورش کنید

[ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ] [ 18:3 ] [ نانا ]

[ ]

دیروز از صبح سگی هار پاچه یکی از ارتوپدها رو گرفته بود یادش افتاده بود ساعت 11 سفارش یه پلاک کمیاب بده و اصرار داشت امروز میخواد وب اید مریض رو عمل کنه منم زنگ زدم به مدیر که اقاجان من از کجا برایاین وسیله بگیرم
مدیر:سرش رو گرم کن امروز رو یادش بره حسینی فردا سفارش بده 
من:چیکار کنم برم اتاق عمل باهاش منچ بازی کنم ؟
مدیر :من نمیدونم خودت یک جوری امروز رو رد کن 
از اون ور هم دکتر یا زنگ میزد یا پیجم میکرد اتاق عمل دروغ نگم ده بار رفتم و اومدم و براش توضیح دادم اما قانع نشد 
بار اخر که پیجمم کرد رفتم و صداش زدم گفتم دکتر مریضت کجاش شکسته 
دکتر :مچ دست 
منم دو تا مچ دستهام رو بردم جلو گفتم بیا دکتر این مچ دست من ببر باز کن ببین چی به دردت میخوره پیوند بزن به مریضت اما امروز رو دست از سر کچل من بردار
و اینگونه بود با یه شوخی عمل مریض رو موکول به امروز نمودیم

[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 0:32 ] [ نانا ]

[ ]


یک کارهایی هست که وقتی جوون تر هستیم راحت انجامش میدیم بعدا که سنمون بیشتر میشه حتی بهش فکر هم میکنیم میبینیم الان جرات انجامش رو نداریم 
بیایید و بنویسید از نمونه ایی از این کارهاتون 
خود من المیرا خواهرم که نوشهر بود اوایل ازدواجش و زمانی که تازه سامی به دنیا اومده بود وو چونتنها بود تقریبا هفته ایی یکبار من راننده شخصیش میشدم یا برشگردونم از کرج به نوشهر یا برم دنبالش 
یک بار که قرار بود برم از نوشهر بیارمش همزمان شد با تولد برادرشوهر کوچیکه اونم اصرار که باید امشب تو جشن تولدم تو باشی من هم فرداش عصر کار بودم وباید ساعت 2 بیمارستان میبودم این وسط باید المیرا رو هم میاوردم کرج 
شب رفتم جشن تولد برادرشوهر تا اخر مهمونی هم موندم ساعت حدود 2/30 راه افتادم تک و تنها به سمت نوشهر جاده هم خلوت خلوت یه جاهایی واقعا ترسیدم اما خیلی کوتاه بود 
رسیدم فکر کنم دو ساعتی خوابیدم و با المیرا برگشتیم کرج و من رفتم سرکار 
الان که بهش فکر میکنم میبینم چه بی عقلی بودم من اون موقع شب تک و تنها تو جاده خلوت اونم تک و تنها 
بعدش با اونخواب کم و خستگی چه جوری میرفتم سرکار الان که بهش فکر میکنم میبینم جرات اینکه اون موقع شب از خونه تا میدون ازادگان رو برم تنها ندارم 
منتظرم ببینم شماها چیکار کردید

[ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ] [ 16:56 ] [ نانا ]

[ ]

هوا تنها چیزی که نیست زمستونیه


امروز صبح که خواستم برم سرکار وقتی رفتم تو حیاط دیدم هوا گرمه و پالتوم رو در اوردم گذاشتم رو طناب و رفتم هوا بد خوب بود اقا بد

سر را هم نون سنگک خریدم از این دو چونه ها یعنی خیلی بزرگ بید طبق عادت همیشگی زنگ زدم کمالی که چایی حاضر کن نون خریدم

کمالی:خب به من چه مگه تو بخش ما هستی هنوز که بیایی پیش ما صبحونه بخوری برو پیش همون بچه های جدید صبحونه بخور

من:لوس نشو میخوام بخوام تو اتاق رست بخش خودمون صبحونه بخورم اصلا به تو

ه مگه بخش رو خریدی؟

رفتم رختکن لباسم رو عوض کردم و سر خوردم تو بخش قبلی جاتون خالی صبحونه رو با بچه ها زدیم و من رفتم دیالیز از اونجایی وقتی یه مسئول جدید برای یه قسمتی میره همه تا مدتی جبهه گرفتن بچه ها این بخش هم زیاد از رفتن من به اون بخش راضی نیستن و تقریبا با هم نمیجوشیم

از اونجایی که من هر بخشی میرم اول همه باید یه نخس بگیرم چند روزیه دارم فرم کلی بخش رو عوض میکنم امروز نوبت اتاق انتی ژن ها بود پرده ها بخش رو سفارش داده بودم عوض کنن یه مقدار رنگ دار تر فکر کنم برای روحیه مریضی که باید ساعت ها زیر دستگاه دیالیز بشه بهتر بود تلویزیون بخش خراب بود منم سفارش دو تا  تلویزیون دادم چون تقریبا دیالیز ما دو قسمت داره امروز هم از تاسیسات اومدن پایه رو رو سقف وصل کنن که من هی میپریدم این ور و اون ور ببینم برای همه مریضه ها قابل دیدن هست یا نه 

این هم وصل شد

بعدش زنگ زدم انبار که از این ماه برای بخش ما زونکن رنگ و وارنگ از همه رنگ نده همه زونکن ها رو نارنجی بده 

یه ذره تو بخش چرخیدم و از اونجایی که مریض های دیالیز ثابت هستن با بعضی هاشون که بیدار بودن حرف زدم اشنا شدم

و اینگونه بود که امروز ما به اتمام رسید

بعدش بارون میامد نم نم منم پیاده روی کردم یه مسیری رو ایییی مزه داد

سر راه از این سبزی خوردن دسته ایی ها خردیم و الان دارم فکر میکنم این سبزی خوردن یه خورشت بادمجون میطلبه




[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 17:13 ] [ نانا ]

[ ]


به خدا ادم باید جنبه داشته باشه والا 
دیروز از سرکار با دوستان قرار گذاشتیم برای شام بریم باغ یکی از بچه ها سر راه هم من و دو تا از دوستان رفتیم خرید اونم چه خریدی بازارچه داشت تعطیل میشد و ما سه تا هم با عجله میدویم تو باز و خرید میکردیم تو برنامه هامون ب ود واسه عصرونه اش دوغ بپزیم تا خودمون رو رسوندیم به سبزی فروشیه خانومه گفت تعطیله ساعت 4 بیایین 
من:نه 4 دایره ما باید الان خرید کنیم خانوم نیم کیلو سبزی هم بسه برای ما اصلا خوردش هم نکن میبریم 
فروشنده نه نمیشه 
من :یکی از بچه ها رو نشون دام و گفتم زن حامله با ماس ویار داره بده سبزی رو دیگه 
بالاخره سبزی رو گرفتیم 
همه خریدها اینجوری شد تو میوه فروشی که اقاهه گفت دارم تعطیل میکنم هر کدوم از ما دویدیم سر یکی از میوه ها اینجوری خردید کردیم رسیدیم سر کوچه باغ از این زنجیرها داشت دوستمونز نگ زد به شوهرش که بیاد در رو باز کنه اونم گفت کلید رو گم کرده داره دنبالش میگرده که دوستمون گفت جان خودم این هنوز نرسیده باغ 
منم پرو گفتم نه اومده من پیاده میرم دم باغ کلید رو پیدا میکنم بیاره 
بچه ها هی گفتن نرو نشمیل اینجا خلوته منم رفتم هی در زدم دیدم نخیر باز نمیکنه که نگاه کردمب ه سرکوچه دیدم بعله دوستمون شوهرش رو از هرکسی بهتر میشناخته اقا الان اومده 
خواستیم بریم تو گفت برید تو ماشین با ماشین بیایین سگه بازه 
منم شجاع بازی در اوردم که اوووووووو سگ ما ادم میخوره و من از هیچ سگی نمیترسم 
اونم گفت باشه بیااااااااااااا با خودته 
منم رفتم و واییییی سگ نگو از بلفی ما ترسناک تر منم دو تا پا داشتم دو تا هم قرض گرفتم و فرار 
وسایل رو جابه جا کردیم ناهار خوردیم و موزیککککککککککککککککککککککک 
و منم شروع کردم به جیغ کشیدین و بپر و رقصیدن
دم غروب هم اتیش درست کردیم تو حیاط و بسازمون رو کشدیم تو حیاط و تا 12 تو حیاط بودیم اصلا هم فکر نکنید من یه دقیقه نشستم 
بعدش شام خوردیم و اومدیم خونه 
نشون به اون نشون که من ار خستگی هنوزم نمیتونم جم بخورم 
خب جنبه ندارم دیگه

[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 23:59 ] [ نانا ]

[ ]

خیلی تنبل و حوصله سر بر شدم میدونم خودم اینو

اما واقعا نمیدونم باید بیام چی بنویسم صفحه بلاگفا روباز میکنم هی فکر میکنم چی بنویسم اینقدر این فکر طول میکشه تا کلا یادم میره

روزها میاد و میره زمستون شده من عاشق پاییز و زمستونم

چرا برف نمیاد مثل اون قدیمااااااااااااااااااا

من دلم یک عالمه برف میاد

زندگی همون روال همیشگیش رو داره من و سرکار و خونه

دوست دارم حرف بزنم بنویسم مثل همیشه اما انگار طلسم شدم

باطل سحر جواب میده ایا؟


[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 23:17 ] [ نانا ]

[ ]

دوست مهربون و عزیز خیلی از ما افرین نازنین برادر عزیزش رو از دست داده

روزهای سختی رو میگذرونه و دلش پر از درده

از همین جا بهش تسلیت میگم واز خدا براش صبر میخوام

[ شنبه هفتم دی 1392 ] [ 17:1 ] [ نانا ]

[ ]

دوستان عزیزی اعلام کرده بودن برای شب یلدا برای کودکان کار میخوان کمک کنن دوستان عزیز تا امشب 12 با من از هر طریقی که میتونید تلفن و وبلاگم و فیس بوکم تماس بگیرید ممنون

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392 ] [ 18:17 ] [ نانا ]

[ ]

امروز من از صبح دنبال اللی تللیی بودم( درست نوشتم ؟)

ظهر رفتم خونه رزی اینا و جوجه اش رو دیدم و کلی بوسش کردم چه جیگری شده بیا و ببین

با احسان  و رزی کلی تو سر و کله هم زدیم به یاد گذشته ها

بعد از اون پیاده راه افتادم سمت خونه که چه مزه ایی داد هوا عالی بود و تمیز اسمون ابی خوش رنگ

سر راه از این خرید خوش خوشکی های خرده ریز کردم اسکاچ های بافتنی خوشگلی خریدم

رفتم پیش مامان اینا بچه ها همه اونجا بودن زانیار مثل توپ بسکتبال قل قل میخورد این ور اون ور یه ذره اونو چلوندم

که سحر صدام زد بیا ببین بابا داره چیکار میکنه

این الو ترش ها هست مثل رب درستش میکنن مامان یه سطل از اونا خریده بود دیدیم بابا تو اشپزخونه چند تا ظرف یه اندازه اورده و از این رب ها ریخته روش و روی درشون هم اینا رو برچسب زده

عروس کوچولو (یعنی ساناز )

فندق (ارمیتا دختر کژال )

نازدار بابا (المیرا)

زیباترین (سیران )

سفید برفی (سارا )

این یعنی اینا برای اونهاس و کسی دست نزنه

من و سحر داشتیم دنبال ظرفهای خودمون میگشتیم که داد بابا در اومد دارین چیکار میکنین

ما :ظرف ما دو تا کو ؟

بابا :شما دو تا دیگه خرس گنده شدین از این چیزا به درد شما نمیخوره که بخورین این برای بچه هاس

من و سحر رو تجسم کنید دیگه خودتون که با گوش های اویزون  از اشپزخونه اومدیم بیرون 

بعد مامان دستور دادن نشمیل یه دور چایی بریز

من :کوچیکتر از من نیست ؟

مامان :نه بریز غر نزن اینا بلد نیستن

الان من کاملا خر شدم عر عر

چایی ریختم موقع تعارف دیدیم ابروهای مامان لنگه به لنگه شده ؟

من :چیه مامان چرا اینجوری شدی

مامان :نمیدونم والا تو رو من تربیت کردم ؟

من :وااااااااااااااا چرا

مامان :استکانهات جور نیست خانوم دو تاش فرق داره !!!!!

من :وایییییییییییییییییییی مامان خب حس نیستم از کابینت در بیارم خب چه فرقی داره حالا

مامان :همون تو سلیقه نداری باید میدادم الی چایی میریخت

اینجا بود که دلم میخواست سینی چایی رو بکوبم تو فرق سر          خودممممممممممممممممممممممممم

بساط چایی تمام شد یه ذره کپ زدیم که دوستان گرام زنگ زدن که نشمیل پایه ایی بریم یه دور بزنیم

به به منم حاضر شدم و رفتیم به سمت خرید کردن

که دود از سرمون بلند شدددددددددددددددددددددددددد

پالتو با جنس معمولی خیلی معمولی 800 هزار تومان ناقابل

پوتین زیر 300 ندیدیم البته از این بلندا

ما هم که استاد مسخره کردن فقط مسخره کردیم به جای خرید کردن

موقع برگشت هم رفتیم سفره خونه سریر تو عظیمیه که مثل اینکه تولد بود یه اهنگ تولد مبارک هم گذاشته بودن که به محض ورود یسنا (دختر یکی از دوستامون )شروع کرد به رقصیدن بچه ما هم چایی مطعل قند ذوق هم کرده بودیم از هنرنمایی بچمون د به دست زدن حالا دست دست کم مونده صاحب تولد بابت گرم کردم مجلسش بیاد ما رو ببره بذاره صدر مجلس والا

سفارش  دو تا قلیون دادیم از اقاهه پرسیدم چه طعمی دارین

اقاهه :ایس سیب دود ابی لیمو یخ

من  یک ذره خنگ زده که ایس سیب چیه ؟

نگو نصفش رو فرنگی فرمودن

سفارش دادیم دو تا قلیون دو تا گلاسه چاکلت یه بستنی وانیلی یه کیک شکلاتی با قهوه یک بستنی میوه ایی این رو مد نظر داشته باشید تا بگم

اول یه قلیون اورد بعد از 5 دقیقه بستنی وانیلی رو اورد

بعد از چند دقیقه اون یکی قلیون

بعد از چند دقیقه یکی از گلاسه چاکلت ها رو

بعد از 5 دقیقه کیک شکلاتی رو

چند دقیقه بعد اون یکی گلاسه چاگلت

حالا اینا رو همین جوری میگرفت دستش میاورد بدون سینی

من دیدیم همینجوری بخواد دونه دونه بیاره تا ما بخواهیم بریم تموم نمیشه سرویس دهیش

این سری که قهوه رو اورد توجه کنید کیک رو کی اورد قهوه رو کی !!!

بهش گفتم ببخشید اقا شما اینجا سینی ندارید ؟

اقاهه یه ذره تعجب کرد و گفت چطور

من :همه اینا رو دونه دونه و بدون سینی اوردی همین جوری بخواهی بری و دونه دونه بیاری تا اخر که ما اینجاییم تموم نمیشه ها 

یه ساعتی نشستیم و اومدیم بیرون که به محض خروج از سفره خونه زن یکی از دوستهای کوروش مثل اجل معلق جلوی ما سبز شد سلام و اجوال پرسی و یه مشت حرف مفت که تحویل من داد همینجوری که داشت حرف میزد من حس کردم صورت این فرق کرده بیشتر دقت کردم دیدیم دو تا گردو رو گونه هاش انگار قلبمه شده

من :مریم جون خدای نکردی چیزی شده چرا گردو در اومده تو صورتت

مریم :یه ذره تعجب کرد و خودش رو از تک و تا ننداخت و گفت واییییییییییییی نشمیل جون خدا نکشتت دختر چقدر تو با نمکی گردو چیه گونه کاشتم

من :وااااااااااااااااااااااااا نههههههههههههههههههههههه

با این ترتیب که زدم تو ذوقش واینستاد و رفت بچه ها همون وسط خیابون زدن زیر خنده که نشمیل کشتیش 

اومدیم سمت ماشین که دیدیم بعلهههههههههههههههه همشهریان عزیزی انچنان پارک کردن که ماشین رو چسبوندن به ماشین ما که راه در اومدن از پارک نیست از اون ور بوی جیگری شامه نواز پخش بود

منم پیشنهاد دادم بریم جیگر بزنیم تا اینا بیان خب

رفتیم جیگر رو بزنیم که دیدیم به به دختر عمه همسر پونه جان با همسر و تعدادی ازدوستان زودتر از ما جیگرکی رو حسابی بهم ریختن

سلام و احوالپرسی کردیم و ما مشغول شدیم اونام با دوستاشون نمیدونم به چی داشتن میخندیدن که دیدیم یسنا نیست

بعله یسنا خانوم جمع ما رو ترک و به ذخترعمه همسر پونه جان اینا پیوسته و داره شیرین زبونی میکنی مامانش صداش زد که یسنا بیا این ور زشته بذار خاله راحت باشه که یسنا گفت نه مامان اینا خوبن هی میخندن من اینجا میمونم 

جیگر رو زدیم و اومدم که دیدیم نخیر اون دو ماشین جا به جا نشدن حسابی کلافه شدیه بودیم هر کسی پیشنهادی داد از زدن رو شیشه و بدنه ماشین ها که جیغ دزدگیرش در بیاد تا پنجر کردن ماشین ها به تریتیب شروع کردیم او.ل زدیم به شیشه ماشین اولی که ویق ویق صدای دزدگیرش در اومد اما بی فایده بود صاحبش نبود فقط ما مجبور شدیم صدای جیغ جیغ دزدگیره رو تحمل کنیم

نیم ساعتی علاف شدیم  تو اون نیم ساعت به بازی مفرح یه مرغ دارم مشغول شدیم که صاحب ماشین تشریف اوردن و ما هم جمیعا کیسه اش کشیدیم و اومدیم خونه 

این بود انشا من از یک روز تعطیل






[ شنبه نهم آذر 1392 ] [ 1:41 ] [ نانا ]

[ ]

آمارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir | rss ]