بانو و ميرزا .. برديا

ابتداي راه

امروز این کلفت درون من بیدار شد ایییییییییییییییییی خونه رو سابیدم در حد بنز
از اونجایی که وقتی میافتم به حمالی ویر شام پختنم میادسراغم کباب تابه ایی درست کردم در حد بنز 
الان بشینم همشو بخورم .در حد مرگ
نتیجه اینه من نباید کار خونه کنم وگرنه میشینم عین گاو میخورم چاق میشیم

[ دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 21:44 ] [ نانا ]

[ ]

مکان دفتر مجتمع اموزشی برای ثبت نام یه بچه پیش دبستانی

بعد از صحبت های مقدماتی و دادن یه فقره چک ناقابل پونزده میلیون تومانی جهت ثبت نام بچه 
موقع صحبت وقتی ببینید مدیره مجتمع از بس نزدیک شده به پدر بچه که باید از معده پدر بچه کشیدش بیرون 
و به هیچ وجه از عشوه و کرشمه و اینا کم نمیذاره

به نظر شما چه حرکتی جایز است ؟

الف:چشم غره به پدر بچه

ب:چشم غره به مدیره

ج:سکوت در ان زمان و دراوردن پدر پدر بچه در راه بازگشت

[ یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 17:7 ] [ نانا ]

[ ]

یه گروه خانوادگی تو تلگرام داریم 
که عمه نزهت همیشه میاد و یه نقطه میذاره میره
ازش پرسیدم عمه جان این چه کاریه خب
گفت میخوام بگم هستم باهاتون اما چیزی برای گفتن ندارم 
این حکایت این روزهای منه 
همون نقطه حسابم کنید که بدونید هستم 
.
.
.

[ شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 17:51 ] [ نانا ]

[ ]

دیروز از صبح سگی هار پاچه یکی از ارتوپدها رو گرفته بود یادش افتاده بود ساعت 11 سفارش یه پلاک کمیاب بده و اصرار داشت امروز میخواد وب اید مریض رو عمل کنه منم زنگ زدم به مدیر که اقاجان من از کجا برایاین وسیله بگیرم
مدیر:سرش رو گرم کن امروز رو یادش بره حسینی فردا سفارش بده 
من:چیکار کنم برم اتاق عمل باهاش منچ بازی کنم ؟
مدیر :من نمیدونم خودت یک جوری امروز رو رد کن 
از اون ور هم دکتر یا زنگ میزد یا پیجم میکرد اتاق عمل دروغ نگم ده بار رفتم و اومدم و براش توضیح دادم اما قانع نشد 
بار اخر که پیجمم کرد رفتم و صداش زدم گفتم دکتر مریضت کجاش شکسته 
دکتر :مچ دست 
منم دو تا مچ دستهام رو بردم جلو گفتم بیا دکتر این مچ دست من ببر باز کن ببین چی به دردت میخوره پیوند بزن به مریضت اما امروز رو دست از سر کچل من بردار
و اینگونه بود با یه شوخی عمل مریض رو موکول به امروز نمودیم

[ پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ ] [ 0:32 ] [ نانا ]

[ ]


یک کارهایی هست که وقتی جوون تر هستیم راحت انجامش میدیم بعدا که سنمون بیشتر میشه حتی بهش فکر هم میکنیم میبینیم الان جرات انجامش رو نداریم 
بیایید و بنویسید از نمونه ایی از این کارهاتون 
خود من المیرا خواهرم که نوشهر بود اوایل ازدواجش و زمانی که تازه سامی به دنیا اومده بود وو چونتنها بود تقریبا هفته ایی یکبار من راننده شخصیش میشدم یا برشگردونم از کرج به نوشهر یا برم دنبالش 
یک بار که قرار بود برم از نوشهر بیارمش همزمان شد با تولد برادرشوهر کوچیکه اونم اصرار که باید امشب تو جشن تولدم تو باشی من هم فرداش عصر کار بودم وباید ساعت 2 بیمارستان میبودم این وسط باید المیرا رو هم میاوردم کرج 
شب رفتم جشن تولد برادرشوهر تا اخر مهمونی هم موندم ساعت حدود 2/30 راه افتادم تک و تنها به سمت نوشهر جاده هم خلوت خلوت یه جاهایی واقعا ترسیدم اما خیلی کوتاه بود 
رسیدم فکر کنم دو ساعتی خوابیدم و با المیرا برگشتیم کرج و من رفتم سرکار 
الان که بهش فکر میکنم میبینم چه بی عقلی بودم من اون موقع شب تک و تنها تو جاده خلوت اونم تک و تنها 
بعدش با اونخواب کم و خستگی چه جوری میرفتم سرکار الان که بهش فکر میکنم میبینم جرات اینکه اون موقع شب از خونه تا میدون ازادگان رو برم تنها ندارم 
منتظرم ببینم شماها چیکار کردید

[ یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 16:56 ] [ نانا ]

[ ]

هوا تنها چیزی که نیست زمستونیه


امروز صبح که خواستم برم سرکار وقتی رفتم تو حیاط دیدم هوا گرمه و پالتوم رو در اوردم گذاشتم رو طناب و رفتم هوا بد خوب بود اقا بد

سر را هم نون سنگک خریدم از این دو چونه ها یعنی خیلی بزرگ بید طبق عادت همیشگی زنگ زدم کمالی که چایی حاضر کن نون خریدم

کمالی:خب به من چه مگه تو بخش ما هستی هنوز که بیایی پیش ما صبحونه بخوری برو پیش همون بچه های جدید صبحونه بخور

من:لوس نشو میخوام بخوام تو اتاق رست بخش خودمون صبحونه بخورم اصلا به تو

ه مگه بخش رو خریدی؟

رفتم رختکن لباسم رو عوض کردم و سر خوردم تو بخش قبلی جاتون خالی صبحونه رو با بچه ها زدیم و من رفتم دیالیز از اونجایی وقتی یه مسئول جدید برای یه قسمتی میره همه تا مدتی جبهه گرفتن بچه ها این بخش هم زیاد از رفتن من به اون بخش راضی نیستن و تقریبا با هم نمیجوشیم

از اونجایی که من هر بخشی میرم اول همه باید یه نخس بگیرم چند روزیه دارم فرم کلی بخش رو عوض میکنم امروز نوبت اتاق انتی ژن ها بود پرده ها بخش رو سفارش داده بودم عوض کنن یه مقدار رنگ دار تر فکر کنم برای روحیه مریضی که باید ساعت ها زیر دستگاه دیالیز بشه بهتر بود تلویزیون بخش خراب بود منم سفارش دو تا  تلویزیون دادم چون تقریبا دیالیز ما دو قسمت داره امروز هم از تاسیسات اومدن پایه رو رو سقف وصل کنن که من هی میپریدم این ور و اون ور ببینم برای همه مریضه ها قابل دیدن هست یا نه 

این هم وصل شد

بعدش زنگ زدم انبار که از این ماه برای بخش ما زونکن رنگ و وارنگ از همه رنگ نده همه زونکن ها رو نارنجی بده 

یه ذره تو بخش چرخیدم و از اونجایی که مریض های دیالیز ثابت هستن با بعضی هاشون که بیدار بودن حرف زدم اشنا شدم

و اینگونه بود که امروز ما به اتمام رسید

بعدش بارون میامد نم نم منم پیاده روی کردم یه مسیری رو ایییی مزه داد

سر راه از این سبزی خوردن دسته ایی ها خردیم و الان دارم فکر میکنم این سبزی خوردن یه خورشت بادمجون میطلبه




[ دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 17:13 ] [ نانا ]

[ ]


به خدا ادم باید جنبه داشته باشه والا 
دیروز از سرکار با دوستان قرار گذاشتیم برای شام بریم باغ یکی از بچه ها سر راه هم من و دو تا از دوستان رفتیم خرید اونم چه خریدی بازارچه داشت تعطیل میشد و ما سه تا هم با عجله میدویم تو باز و خرید میکردیم تو برنامه هامون ب ود واسه عصرونه اش دوغ بپزیم تا خودمون رو رسوندیم به سبزی فروشیه خانومه گفت تعطیله ساعت 4 بیایین 
من:نه 4 دایره ما باید الان خرید کنیم خانوم نیم کیلو سبزی هم بسه برای ما اصلا خوردش هم نکن میبریم 
فروشنده نه نمیشه 
من :یکی از بچه ها رو نشون دام و گفتم زن حامله با ماس ویار داره بده سبزی رو دیگه 
بالاخره سبزی رو گرفتیم 
همه خریدها اینجوری شد تو میوه فروشی که اقاهه گفت دارم تعطیل میکنم هر کدوم از ما دویدیم سر یکی از میوه ها اینجوری خردید کردیم رسیدیم سر کوچه باغ از این زنجیرها داشت دوستمونز نگ زد به شوهرش که بیاد در رو باز کنه اونم گفت کلید رو گم کرده داره دنبالش میگرده که دوستمون گفت جان خودم این هنوز نرسیده باغ 
منم پرو گفتم نه اومده من پیاده میرم دم باغ کلید رو پیدا میکنم بیاره 
بچه ها هی گفتن نرو نشمیل اینجا خلوته منم رفتم هی در زدم دیدم نخیر باز نمیکنه که نگاه کردمب ه سرکوچه دیدم بعله دوستمون شوهرش رو از هرکسی بهتر میشناخته اقا الان اومده 
خواستیم بریم تو گفت برید تو ماشین با ماشین بیایین سگه بازه 
منم شجاع بازی در اوردم که اوووووووو سگ ما ادم میخوره و من از هیچ سگی نمیترسم 
اونم گفت باشه بیااااااااااااا با خودته 
منم رفتم و واییییی سگ نگو از بلفی ما ترسناک تر منم دو تا پا داشتم دو تا هم قرض گرفتم و فرار 
وسایل رو جابه جا کردیم ناهار خوردیم و موزیککککککککککککککککککککککک 
و منم شروع کردم به جیغ کشیدین و بپر و رقصیدن
دم غروب هم اتیش درست کردیم تو حیاط و بسازمون رو کشدیم تو حیاط و تا 12 تو حیاط بودیم اصلا هم فکر نکنید من یه دقیقه نشستم 
بعدش شام خوردیم و اومدیم خونه 
نشون به اون نشون که من ار خستگی هنوزم نمیتونم جم بخورم 
خب جنبه ندارم دیگه

[ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:59 ] [ نانا ]

[ ]

خیلی تنبل و حوصله سر بر شدم میدونم خودم اینو

اما واقعا نمیدونم باید بیام چی بنویسم صفحه بلاگفا روباز میکنم هی فکر میکنم چی بنویسم اینقدر این فکر طول میکشه تا کلا یادم میره

روزها میاد و میره زمستون شده من عاشق پاییز و زمستونم

چرا برف نمیاد مثل اون قدیمااااااااااااااااااا

من دلم یک عالمه برف میاد

زندگی همون روال همیشگیش رو داره من و سرکار و خونه

دوست دارم حرف بزنم بنویسم مثل همیشه اما انگار طلسم شدم

باطل سحر جواب میده ایا؟


[ جمعه بیست و هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:17 ] [ نانا ]

[ ]

دوست مهربون و عزیز خیلی از ما افرین نازنین برادر عزیزش رو از دست داده

روزهای سختی رو میگذرونه و دلش پر از درده

از همین جا بهش تسلیت میگم واز خدا براش صبر میخوام

[ شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ] [ 17:1 ] [ نانا ]

[ ]

دوستان عزیزی اعلام کرده بودن برای شب یلدا برای کودکان کار میخوان کمک کنن دوستان عزیز تا امشب 12 با من از هر طریقی که میتونید تلفن و وبلاگم و فیس بوکم تماس بگیرید ممنون

[ دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ ] [ 18:17 ] [ نانا ]

[ ]

آمارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir | rss ]