بانو و ميرزا .. برديا

ابتداي راه

یک ماهه پشت هم من مریض میشم

تو اخریم سری مریضی که همچین بی جال افتاده بودم

نخودچی رفت تو اتاقش و اومد چند بار هی خواست حرفی بزنه که نزد

بار اخر متفکر امد بیرون گفت

ببین مانی حداقل تا کلاس پنجم من زنده بمون

و این شد ما خوب شدیم

 

[ چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴ ] [ 17:14 ] [ نانا ]

[ ]

من معمولا خریدهام هفتگیه از این که هر روز برم سوپر مارکت و میوه فروشی بدم میاد

معمولا اگه مهربون درگیر درس نباشه سه تایی میریم خرید و هرچی نخودچی اضافه برمیداره مهربون برمیگردونه تو قفسه

معمولا سوسه میاد که اصلا مهربون رو نبریم خریددددددددددد

امروز که سه تایی رفتیم خرید همون اول کار تکلیف رو روشن کرد که تو جدا برو وسایل خودت رو بردار سبد جدا بردار من و مانی با هم میریم

هرچی دلش خواست برداشت و به من گفت تو همه خرید هات رو بریز تو چیزای من که مهربون نبینه

از هر خوراکی به تعدادی که تونسته بود برداشته بود و اون وسط یه غذای گربه بودددددددددددددددددددددددددددد

میگم این چیه؟

میگه خوشگل بود برداشتم !!!!!!!!!!!!!!!!!

به هر زبونی بود گفتم اقاجان این به درد ما نمیخوره بچه جان گربه نداریم که

اونم کوتاه نمیاد

اخرش گفت اصلا چیکار داری خودم پولش رو میدم

گفتم ببین مادرجان بحث پول نیست حیف میشه عزیزم

فوری گفت حیف نمیشه میدیم بابا بخوره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ ] [ 17:35 ] [ نانا ]

[ ]

ادمی نبودم و نیستم که هیچ وقت بخوام از زندگی و مشکل ناله کنم 
فقط خودم میدونم تو سالهای گذشته چیا دیدم و چی بهم گذشت 
دیشب همینجوری که سر نخودچی رو پام بود و خوابیده بود داشتم مرور میکردم هرچی که گذشت اینکه چقدر همیشه دوست داشتم زن باشم و مادر و زندگی زنانه رو دوست داشتم و همیشه نداشتمش که بعد جداییم چقدر عذاب کشیدم اینکه با وجود مستقل بودن از نظر مالی همیشه به چشم خواهر و زن برادرم مضنونی بودم که میخواد پول از پدرش بکشه اینکه چقدر عذابم دادن این که برای نصب یه شیر ساده برای خونه ام باید به برادرهام رو میزدم و این از نظر زنهاشون بزرگترین گناه دنیا بود اینکه تلاش میکردم خودم همه بار به دوش بکشم و چقدر سخت بود چقدر تنها بودم چقدر تلاش میکردم و تنهایی عذابم میداد 
و اینکه الان قدر زندگیم رو میدونم 
نمیخوام بگم زنا باید بسوزن و بسازن اما زندگی برای زن تنها عذابه که بیشترین بارش بار روحیه 
امیدوارم هیچ زنی این وضع رو تجربه نکنه 
و امروز خوشحالم و شاکر خدا

[ سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ ] [ 16:42 ] [ نانا ]

[ ]

 

من تازه الان درک میکنم اون مادرهایی که سوز سرما و برف و یخ فرت فرت از بچه هاشون عکس میگیرن چه کیفی میکنن 

امروز من اینجور بود یک ساعته دارم با نخودچی تو برق غلت میزنیم و عکس میگیریم 

یعنی ایشون میچرخن من عکس میگیرم 

بعد دو تایی تو همون سوز سرما با هم دیدیم عکسا رو خندیدیم 

دویدیم امدیم خونه یخامون اب شه 

و الان نخودچی داره میگه 

مانیییییییییییییییی بریم از تو حیاط یه تشت برف بیاریم تو خونه ؟اخه من دلم واسه برف تنگ میشه !!!

عادتشه وقتی قرار من خر شم میگیه بریم یا اینکارو بکنیم من و خودش رو جمع میبنده 

فعلا براش یه متکا گذاشتم کنار بخاری منتظرم خستگی بهش غلبه کنه و بخوابه من برم برسم به کار زندگیم اما یه ذره دراز میشه بعدش عین فنر میپره میره پشت پنجره که نکنه برف تموم شه 

فعلا منم و درگیری نخودچی و فنر 

خدایا مرسی به خاطر بودم نخودچی و خانواده ام 

 

 

[ دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 15:59 ] [ نانا ]

[ ]

برادر کوچیکتر اقای خونه صاحب بچه شدن .صبح داشتم نخودچی رو میفرستادم بره سر کلاس و مشق و مدرسه 
گفتم من میرم بیمارستان پیش زن عمو نی نی اورده ظهر بابا محمد میاد دنبالت میری خونه میترا جون ناهار میخوری بعد اروم باش شلوغ نکن کلافه شون نکن تا من بیام دنبالت باشه؟
سرتق سرتق نگام کرد گفت حالا اگه من بگم نباشه !!!!
تو نمیری بیمارستان و ظهر میام خونه خودمون ؟

 

***

مریم عزیزم برام خصوصی پیام دادی من دسترسی به ایمیل ندارم اگه میشه شماره تلگرام تلفن و اینا برام بذار مرسی گلم

[ دوشنبه بیستم مهر ۱۳۹۴ ] [ 15:44 ] [ نانا ]

[ ]

من دو تا بچه دارم کوچیکه رو بهش میگم نخودچی .و بزرگه مهربون

نخودچی ما امسال پیش دبستانی میره

بماند که برای جشنش چقدر بالا و پایین کرد که این بیاد اون بیاد

اخرش بهش گفتم فقط من و بابا و مهربون با پدر بزرگ و مادرچون میتونن بیان

خلاصه رفت تو اتاقش امد بیرون که میشه مهربون نیاد؟؟؟

من:نه نمیشه

نخودچی:چراااا؟

من:چون مهربون باید یاشه نباشه غصه میخوره تو دوست داری مهربون غصه بخوره ؟

متفکر رفت اتاقش یه ربع بعد امده بیرون که

تو و بابا بزرگ شدین ؟ادمهای با منطق هستید؟

من :بله

نخودچی :خب نیایین جشن من غصه میخورید؟نه عصه نمیخورید .پس جای شما دو تا میترا جون و بابایی محمد بیان مرسی

 یعنی اون مرسی اخرش منو له کرد

 
 
 
 

[ سه شنبه هفتم مهر ۱۳۹۴ ] [ 19:12 ] [ نانا ]

[ ]

تو این صحنه ی پر شور چه سبزم چه شاداب
توی هاله ی تحسین رسیدم به مهتاب
ببین صحنه چه با عشق هم از دل هم از جون
منو خونده به دعوت من اینجام یه مهمون

 

هزار شعله ی شمع و یه پروانه ی تنها
چه خوشرنگه پر من تو این شعله ی زیبا
نگاه کن که چه سبک بال چه پر تابم و پر شور
تو معراج تماشا توی هلهله ی نور

 ♫♫♫

تو این صحنه داغِ به آتش کشیده
منو دامنی از عشق تو آتش پریده
تب سرخِ ترانه میشینه رو لب هام
برای تو میخونم چه داغه نفس هام

هزار شعله ی شمع و یه پروانه ی تنها
چه خوشرنگه پر من تو این شعله ی زیبا
نگاه کن که چه سبک بال چه پر تابم و پر شور
تو معراج تماشا توی هلهله ی نور

 ♫♫♫

شده صحنه ی گل فرش خریدار قدم هام
با یک شاخه گلِ یاس برای دلِ تنهام
برام ارزشِ این گل به اندازه دنیاست
به عاشق شدنِ من نگاه کن که چه زیباست

حریرِ نفسِ من پُر از نقش پر از رنگ
به شوقِ تو وجودم پر آواز پر آهنگ
نگاه کن که چه با عشق هم از دل هم از جون
منو صحنه طلب کرد من اینجا یه مهمون

هزار شعله ی شمع و یه پروانه ی تنها
چه خوشرنگه پر من تو این شعله ی زیبا
نگاه کن که چه سبک بال چه پر تابم و پر شور
تو معراج تماشا توی هلهله ی نور

 ♫♫♫

بیا همسفرم باش تو اوجِ یه پرواز
که من با تو شکفتم پر از اشک پر از راز
تو هر ذره ی جونم یه نغمه یه آواز
تو دیروز تو بودم تا امروز تا فردا

هزار شعله ی شمع و یه پروانه ی تنها
چه خوشرنگه پر من تو این شعله ی زیبا
نگاه کن که چه سبک بال چه پر تابم و پر شور
تو معراج تماشا توی هلهله ی نور

[ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 21:2 ] [ نانا ]

[ ]

تو ایران وقتی میتونی مامان دو تا بچه باشی که همسر پدر اون بچه ها باشی غیر اینه ؟

شما چی فکر میکنید؟

[ سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 21:40 ] [ نانا ]

[ ]

برای مادری که فرزندش رو از دست داده و زندگیش 

چی بهتر از اینه مادر دو تابچه بشه 

نشمیل میتونه مادر دو تا بچه هیجده ساله و شش ساله شه ؟

نظر شما چیه؟

[ شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 18:15 ] [ نانا ]

[ ]

دوست ندارم حساب کنم چند سال گذشت 
فقط میدونم امروز اسمونی شدی پسرکم
امروز از صبح که داشتم حاضر میشدم که بیام پیشت فکر میکردم اگه الان بودی حتما موقع حاضر شدن دور و برم میپلکیدی 
از سرکار که میامدم منتظر بودی از مهد تحویلت بگیرم بعد میتونستیم با هم ناهار مادر و پسری بخوریم 
بغلت کنم و بخوابم اینقدر سفت فشارت بدم که صدات در بیاد ااا مامان 
مامان 
اینقدر راه و بیراه موقع بازی بگیرم بچلونمت ببوسمت تو هم لجباز با دست محکم جای بوسم رو پاک کنی 
از تصور شیرینش یه لبخند رو لبم نشست اما نیستی

یه مانتو خنک و گل گشاد برداشتم میخوام بسینم کنارت اخه 
یه شال ساده و کیفم یه ظزف میوه که گذاشتم خنک شده و روش سلفون کشیدم هم میبرم سر راه گل میخرم گل های رنگارنگ 
دوست دارم صبح ها بیام پیشت
میرسم بهت چقدر این قطعه دردناک و دلگیره یه سری از قبرها حتی نشون ندارن 
کسی براش بچه چند روزه اش یعنی مهم نبوده ؟
یعنی نمیان اینجا سر بزنن ؟
حتما تا الان بچه های دیگه رو دارن و اصلا اینا رو یادشون نیست ؟
اما من همیشه تو یادمی عزیز مامان 
تو که بیشتر از اینکه اسمت تو شناسنامه ات باشه حک شده رو یه تیکه کوچیک سنگ

[ چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 15:46 ] [ نانا ]

[ ]