زنی به اسم بانو

دست نوشته های یه زن در روزهایی که میگذرد

خنکی کلاردشت و بارون های شبونه اش و اهنگ  از حسین صفا منش میتونه حسابی منو سر ذوق بیاره

از این حس های خوب که دوست داری نگهش داری تا تموم نشه

شنیدن یه صدای زلال ادم رو ارام میکنه

اینقدر اروم که یادت بره چقدر حرص تو دلت داری اینقدر اروم که یادت بره خیلی چیزا تو دلت مونده

و حتی بهش نمیتونی فکر کنی

 

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 21:46 ] [ نانا ]

[ ]

 

 

ما و این نسل جدیدی ها 

یکی از همکارام که سوپروایزر هم بود مشکلی براش پیش اومده و یه هفته ایی نمیتونه بیاد این شد که شیفت هاش رو تقسیم کردن بین چند تااز بچه ها شیفت امروز عصرش افتاد به من رفتم دفتر پرستاری و چند تا از بخش ها رو چک کردم که تلفنم زنگید که اورژانس خیلی شلوغه میشه از یه بخش نیروی کمکی بفرستید رفتم ببینم چه خبره و بعد فکر نیرو باشم براشون 
رفتم تو اورژانس دیدم بله شلوغه بدجور 
چند دقیقه ایستادم دیدم خبری از مسئول شیفت نیست 
(رسم اینه وقتی سوپروایزر شیفت برای سرکشی بخشی میره مسئول اون شیفت فورا خودش رو برسونه و گزارش بخش رو بده )
تابلو رو چک کردم دیدم نوشته خانوم فلانی مسئول شیفت 
صداش زدم بعد از چند دقیقه با عرض شرمندگی دیدم یه جوجه پرستار همچین زرد و زار اومد خودش رو انداخت رو صندلی زل زد تو چشم من 
منم زل زدم تو چشمش ببینم بلده باید به مافوقش توضیح درست بده 

دیدم نخیر 
همونجور نشسته انگار تازه فهمید شروع کردن به گزارش دادن که اره این مریض تصادفی داریم یه خودکشی داریم و ............... 
منم دیدم نخیر این بلد نیستم با دست بهش اشاره کردم بلند شو از رو صندلی خودم رفتم پشت استیشن ایستادم و بهش گفتم بلد نیستی چه جوری به سوپروایزر شیفت گزارش بدی یادت بدم 
بیچاره همین جوری موند و گفت خسته بودم 
گفتم خسته باشی باید بلد باشی چه جوری گزارش بدی این دفعه برات خیلی شیک گزارش رد میکنم که دیگه یادت بمونه در ضمن نیروی کمکی هم نداریم بهت بدم خودت بخشت رو جمع کن 
و رفتم 
پنج دقیقه نشده دیدم باز زنگ زد که شلوغه نیرو میخوام باز گفتم نیرو نداریم 
یه ربع بعد باز زنگ زد 
باز گفتم نه 
دفعه اخر زنگ زد و زد زیر گریه که اورژانس جمع نمیشه نیرومیخوام 
منم عصبانی شدم گفتم الان خودم میام بهت نشون میدم جمع میشه یا نه 
رفتم دیدم 4 تا نرس هستن با خودش پنج تا اما ماشالله همه تی تی شششششششششش 
این دستشون به اون دست میگه ... نخور 
اروم اروم کار میکنن 
با عرض شرمندگی دو تا جیغ بنفش زدم 
انتظامات رو صدا زدم همراه های اضافی رو بفرسته بیرون که اینقدر اینا تو دست و پای اینا پیچ نخورن 
بعدش گفتم الان جمع کنید دیگه از پسش بر نمیاد خبری نیست که خودم نشستم گزارش هاشون رو نوشتم کدهایی که باید تو سیستم وارد میشد رو زدم تا این چند تن اورژانس رو جمع کرد 
و اینجا بودب هاین نتیجه رسیدم بین نسل ما تا اینا تفاوت از زمین تا اسمان است

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 23:26 ] [ نانا ]

[ ]

پسر مامان هیچی باعث نمیشه من چهارم تیر ماه رو فراموش کنم روزی که تو به دنیا اومدی چهارم تیر بهترین روز زندگی من هست همیشه تو بهترین هدیه دنیا بودی برای من هیچ کسی جای تو رو برای من نمیگیره خودت میدونی از اول تیر ماه بیقرارم لحظه به لحظه اون روزها با منه بازم مثل پارسال دوستهای تو و من ما رو تنها نگذاشتن تقریبا میتونم بگم از روز سوم تیر ماه هر روز به یه بهانه ایی که به روی خودشون نیاوردن من رو تنها نگذاشتن مرسی از همشون خاله رزیتا احسان رضا کژال امروز م دایی روزبه و مهدیه جون با پسر گلش و خواهر زاده عزیزش پیش من بودن شیرین هم دیر رسید خاله ملیحه هم از سه تیر شیش دونگ حواسش به منه اما به روی خودش نمیاره میبینی من و تو چه دوستهای خوبی داریم تولدت مبارک با 4 روز تاخیر عشق مامان **********

برای احترام به همه شما این چند وقت هر روزی سر حوصله بودم میام و براتون همه چیز رو میگم

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 0:46 ] [ نانا ]

[ ]

ن امشب کاملا دیونه شدم دلم برای همه چی تنگ شده حتی برای اون مبل هاش بنفش خونه خودم همون ها که محمد همیشه اذیتم میکرد و میگفت این مبل هات چقدر بد رنگن میخوامشون من همه اون زندگیم رو میخوام همش رو دو تا عزیزم رو میخوام یه توقع که بر اورده نمیشه میدونم

اون خونه شلوغ شیطنت بچه ها رو مینا رو بهنوش و فرنوش رو شیطنت های برادر شوهر کوچیکه حتی موذی بازی برادر شوهر وسطیم اون سفره های ماه رمضون جشن وشلوغی شب نیمه شعبان تو خونه اقاجون چقدر دلتنگم

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 1:34 ] [ نانا ]

[ ]

وقتی بدشانسی بیاد پشت سر هم میاد

ده روزی هست پسرخاله عزیزم رو به علت سکته قلبی از دست دادم نبودنم به این دلیل بود

خیلی از دوستان لطف کردن با تلفن و یا تو ف ی س همدردی کردن مرسی از همشون امیدوارم همیشه شاد باشید

این روزها برای ما خیلی دعا کنید

[ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 7:48 ] [ نانا ]

[ ]

صبح که داشتم میرفتم سرکار یکی از همسایه ها رو دیدم سلام کردم و اومدم رد شم
که گفت خانم حسینی !؟
ایستادم تا ببینم چیکارم داره که گفت هیچی خواستم مطمئن بشم درست حدس زدم دختر اقای حسینی هستی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 16:31 ] [ نانا ]

[ ]

بی دلیل خسته ام 
بی هیچ مشکلی دچار افسردگی شدم 
دلم زن بودن میخواد 
سالهاس دلم میخواد زن باشم 
این روحیه مردانه از کجا اومد ؟
تو جوابش رو میدونی ؟
خودم خواستم ؟
نه به خدا نخواستم 

هیچ کس تلاش نکرد اون رو بهم برگردونه همه تحسینم کردن من موفق نبودم من ادم موفقی نبودم و نیستم فقط خودم میدونم از درون چه عذابی میکشم 
چقدر دلم یه محبت میخواد یه محبت ناب یه محبتی که مخصوص یه زنه دلم میخواد مثل یه زن ناز کنم 
حتی روزمرگی های زنانه رو دوست دارم لاک بزنم دمپایی رو فرشی بپوشم خرامان راه برم اروم و اهسته کار کنم ناز کنم دوست دارم تمام خونه رو بشورم و بسابم و بشینم تو تمیزیش یه چایی بخورم 
چقدر دلم میخواد یکی باشه این ناز رو بخره 
این روزها گریه میکنم اما جنس گریه من هم با همه زنها فرق میکنه چرا اینقدر در سکوت 
ته دلم اشوبه یکی داره رخت میشوره 
هیچی ارومم نمیکنه 
خیلی خسته ام خسته تر از اونی که تصورش کنید

[ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ] [ 18:3 ] [ نانا ]

[ ]

دیروز از صبح سگی هار پاچه یکی از ارتوپدها رو گرفته بود یادش افتاده بود ساعت 11 سفارش یه پلاک کمیاب بده و اصرار داشت امروز میخواد وب اید مریض رو عمل کنه منم زنگ زدم به مدیر که اقاجان من از کجا برایاین وسیله بگیرم
مدیر:سرش رو گرم کن امروز رو یادش بره حسینی فردا سفارش بده 
من:چیکار کنم برم اتاق عمل باهاش منچ بازی کنم ؟
مدیر :من نمیدونم خودت یک جوری امروز رو رد کن 
از اون ور هم دکتر یا زنگ میزد یا پیجم میکرد اتاق عمل دروغ نگم ده بار رفتم و اومدم و براش توضیح دادم اما قانع نشد 
بار اخر که پیجمم کرد رفتم و صداش زدم گفتم دکتر مریضت کجاش شکسته 
دکتر :مچ دست 
منم دو تا مچ دستهام رو بردم جلو گفتم بیا دکتر این مچ دست من ببر باز کن ببین چی به دردت میخوره پیوند بزن به مریضت اما امروز رو دست از سر کچل من بردار
و اینگونه بود با یه شوخی عمل مریض رو موکول به امروز نمودیم

[ پنجشنبه یکم اسفند 1392 ] [ 0:32 ] [ نانا ]

[ ]


یک کارهایی هست که وقتی جوون تر هستیم راحت انجامش میدیم بعدا که سنمون بیشتر میشه حتی بهش فکر هم میکنیم میبینیم الان جرات انجامش رو نداریم 
بیایید و بنویسید از نمونه ایی از این کارهاتون 
خود من المیرا خواهرم که نوشهر بود اوایل ازدواجش و زمانی که تازه سامی به دنیا اومده بود وو چونتنها بود تقریبا هفته ایی یکبار من راننده شخصیش میشدم یا برشگردونم از کرج به نوشهر یا برم دنبالش 
یک بار که قرار بود برم از نوشهر بیارمش همزمان شد با تولد برادرشوهر کوچیکه اونم اصرار که باید امشب تو جشن تولدم تو باشی من هم فرداش عصر کار بودم وباید ساعت 2 بیمارستان میبودم این وسط باید المیرا رو هم میاوردم کرج 
شب رفتم جشن تولد برادرشوهر تا اخر مهمونی هم موندم ساعت حدود 2/30 راه افتادم تک و تنها به سمت نوشهر جاده هم خلوت خلوت یه جاهایی واقعا ترسیدم اما خیلی کوتاه بود 
رسیدم فکر کنم دو ساعتی خوابیدم و با المیرا برگشتیم کرج و من رفتم سرکار 
الان که بهش فکر میکنم میبینم چه بی عقلی بودم من اون موقع شب تک و تنها تو جاده خلوت اونم تک و تنها 
بعدش با اونخواب کم و خستگی چه جوری میرفتم سرکار الان که بهش فکر میکنم میبینم جرات اینکه اون موقع شب از خونه تا میدون ازادگان رو برم تنها ندارم 
منتظرم ببینم شماها چیکار کردید

[ یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 ] [ 16:56 ] [ نانا ]

[ ]

هوا تنها چیزی که نیست زمستونیه


امروز صبح که خواستم برم سرکار وقتی رفتم تو حیاط دیدم هوا گرمه و پالتوم رو در اوردم گذاشتم رو طناب و رفتم هوا بد خوب بود اقا بد

سر را هم نون سنگک خریدم از این دو چونه ها یعنی خیلی بزرگ بید طبق عادت همیشگی زنگ زدم کمالی که چایی حاضر کن نون خریدم

کمالی:خب به من چه مگه تو بخش ما هستی هنوز که بیایی پیش ما صبحونه بخوری برو پیش همون بچه های جدید صبحونه بخور

من:لوس نشو میخوام بخوام تو اتاق رست بخش خودمون صبحونه بخورم اصلا به تو

ه مگه بخش رو خریدی؟

رفتم رختکن لباسم رو عوض کردم و سر خوردم تو بخش قبلی جاتون خالی صبحونه رو با بچه ها زدیم و من رفتم دیالیز از اونجایی وقتی یه مسئول جدید برای یه قسمتی میره همه تا مدتی جبهه گرفتن بچه ها این بخش هم زیاد از رفتن من به اون بخش راضی نیستن و تقریبا با هم نمیجوشیم

از اونجایی که من هر بخشی میرم اول همه باید یه نخس بگیرم چند روزیه دارم فرم کلی بخش رو عوض میکنم امروز نوبت اتاق انتی ژن ها بود پرده ها بخش رو سفارش داده بودم عوض کنن یه مقدار رنگ دار تر فکر کنم برای روحیه مریضی که باید ساعت ها زیر دستگاه دیالیز بشه بهتر بود تلویزیون بخش خراب بود منم سفارش دو تا  تلویزیون دادم چون تقریبا دیالیز ما دو قسمت داره امروز هم از تاسیسات اومدن پایه رو رو سقف وصل کنن که من هی میپریدم این ور و اون ور ببینم برای همه مریضه ها قابل دیدن هست یا نه 

این هم وصل شد

بعدش زنگ زدم انبار که از این ماه برای بخش ما زونکن رنگ و وارنگ از همه رنگ نده همه زونکن ها رو نارنجی بده 

یه ذره تو بخش چرخیدم و از اونجایی که مریض های دیالیز ثابت هستن با بعضی هاشون که بیدار بودن حرف زدم اشنا شدم

و اینگونه بود که امروز ما به اتمام رسید

بعدش بارون میامد نم نم منم پیاده روی کردم یه مسیری رو ایییی مزه داد

سر راه از این سبزی خوردن دسته ایی ها خردیم و الان دارم فکر میکنم این سبزی خوردن یه خورشت بادمجون میطلبه




[ دوشنبه هفتم بهمن 1392 ] [ 17:13 ] [ نانا ]

[ ]

آمارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir | rss ]