زنی به اسم بانو

دست نوشته های یه زن در روزهایی که میگذرد

رمز

یه زمانی فکر میکردم ادم ها همه روازار نمیدن

مخصوصااینجا بعدا فهمیدم سخت در اشتباهم یه سری فقط میخوان ازارت بدن

این مطلب فقط برای دل خودمه

رمز رو برای یه سری فرستادم کسی جا افتاده بگه بفرستم

رمز رو فقط به دوستهایی میدم که بران ثابت شده هستن نه اون گرگ هایی که لباس میش پوشیدن و با حرف های صد من یه غازشون رو مخم راه رفتن

 

عزیزانی که ایمیل گذاشتن چشم رمز رو ایمیل میکنم فقط یه ر.ز به من مهلت بدید تا بتوئنم همه رو بفرستم مرسی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 1:39  توسط نانا   | 

ربانش کو

امسال عید قربان مثل پارسال برام یه دلتنگی خاصی داره خیلی ها که هر سال بودن نیستن و چقدر دل تنگم فرزاد عزیزم چقدر جاش خالیه بین ما دو ساله جایی خالیش عید قربان همه وجودم رو میلرزونه اخرین عید قربانی که بود میخواستیم برای نامزدش عیدی ببریم چقدر خندیدیم به اینکه میگفتم فرزاد قدیما گوسفند قربونی برای عروس میبردن بهش ربان میزدن رنگش میکردن اونم میخندید میگفت پس روبان بزنیم بهش تا وقتی عیدی رو بردیم همش میگفت ربان گوسفنده کو خب نمیدونستیم عید قربان سال های بعد یادواوری ایم ربانش کو فقط برامون اشک میاره میدونم فردا باز المیرا و غزل با زاریشون دل همه رو کباب میکنن روز عیدی
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 3:13  توسط نانا   | 

جووووووووووووووووووو

جو گیر شدم کمد لباسهام رو جمع کردم لباسهای تابستونی رفت تو چمدون لباس های پاییزه رو در اوردم
دیونه شدم نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 21:15  توسط نانا   | 

امادگی برای خواب

خواب ظهر 

امروز زنگ زدم به رزیتا حدودس اعت 4 بود اول زنگ زدم بعد ساعتو دیدیم تا گوشی رو برداشت هول شدم گفتم وایییییییییییی رزی خواب که نبودی؟
رزی:نه داشتم اماده میشدم بخوابم 

من وااااااااااا خوابم اماده شدن داره 

!!!!!!!!!!!!
تلفن رو قطع کردم به این فکر کردم که مگه خوابم اماده شدن داره ؟اونم خواب ظهر ؟
من که ظهر ها اگه بخوابم معمولا رو کاناپه خوابم میبره بدون پالش یا پتو یا ملافه که بکشم روم که حداقل سگ لرز نزنم تو خواب 
بعدشم وقتی بیدار بشم اینقدر گرسنه ام که حمله میکنم به یخچال یه میوه ایی برمیدارم باز میام رو کاناپه یه ذره کشششش میام تا خواب از سرم بپره 
شبم وقتی میخوابم که دیگه در حال بیهوشی باشم 
یه مسواک همچین زورکی میزنم بعدش تازه فکر میکنم چه ادم های کلاسی هستم 

بالش رو میذارم تو صورتم تا خوابم ببره 
بین خواب بیداری یاد عبدالمایی میافتم که محمد همیشه میگفت و من میترسیدم 
جلدی پا میشم در حموم رو میبندم باز بالشم رو میذارم رو صورتم تا خوابم ببره 
معمولا پتو یا رو تختیم شوت شده رو زمین و وسطهای خوابم از سرما که دارم یخ میزنم بیدار میشم پیداش میکنم 

حالا این اماده شدن برای خواب یعنی چی ؟
یعنی مسواک بزنن نخ دندون بکشن یه لیوان شیر بخورن لباس راحت خواب بپوشن بالششون رو تنطیم کنن زیر سرشون پتو رو تا گردن بکشن روشون چشم بند بزنن و بخوابن ؟
اگه این شیوه صحیح خوابیدن اون حرکت من چیه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 19:46  توسط نانا   | 

خستگی

خیلی حال میده خسته و کوبیده باشی 
مهمون دعوت کرده باشی 
خودشون شام برات بپزن کارها رو انجام بدن 
حتی نذارن یه چایی بیاری
امروز سرکار اینقدر سگ دو زدم 
که نا حرف زدن نداشتم وقتی نازنین و شیرین اومدم دنبالم که بریم جسد متحرک بودم 
تا رسیدیم چند تا دیگه از دوستامون هم اومدن اول منو مثل بچه ها خوابوندن بیدار شدم هنوز خسته و گیج بودم فرستادنم حموم گفتن نگرن نباش شام درست میکنیم 
شام و پذیرایی رسما افقتاد به مهمون ها 
حتی وقتی شیرین بهم گفت مامان بعد از خوردن یکی از قرص هاش تقریبا حالت تشنج بهش دست میده حس میکردم نمیتونم هیچ کاری براش نمیتونم انجام بدم 
چشمم به ساعت بود بعد از خوردن داروش که ببینم چی میشه 
و باز اون حالت اینقدر هول شدم که فکر کنم خود شیرین زودتر من تونست اواضاع رو جمع کنه تا من بجنبم رگ مامانش رو گرفته بود و داشت کارهاش رو انجام میداد 
وقتی اوضاع اروم شد مامان بهم گفت اون مدرک پرستاریت رو ببر بذار در کوزه ابش رو بخور 
اینقدر خسته بودم که نازنین بعد از دو ساعت اوضاعش نرمال شد اما من رنگ به روم نبود هرچی میگفتم از خستگیه مامان که قبول نمیکرد میگفت نخیر هول شدی 
سر شام با غذام بازی بازی میکردم که مامان گفت اینم قاشق قاشق بذاریم تو دهنت خسته نشی یه موقع 
گفتم به خدا نا ندارم 
باز گفت تنبل شدی مهمون هات پر روت کردن کارهاتو کردن 
اینقدر که مامان جبغش در اومد که نشمیل خجالت بکششششششششششششششششششششش
و من خجالت کشیدم 
اکنون من یه نشمیل خجالت کشیده میباشممممممممممممممممم که باید مدرکش رو ببره بذاره در کوزه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 0:46  توسط نانا   | 

جلسه

کشته مرده این جلسات جدی بیمارستان هستم من 
امروز یه جلسه جدی داشتیم 
من که حوصله نداشتم سرم تو موبایلم بود نگاه کردم دیدم هیچ کسی حو.اسش نیست و مترون داره برای دل خودش حرف میزنه
کنا رهم هد نرس سی سی یو نشسته بود داشت تو تقویمش تندتند یاداشت میکرد پیش خودم گفتم فقط این جدی گرفته که یکو چشمم خورد دیدم داره مخارج این ماه خونش رو مینویسه 
مرغ اینقدر تومان 
گوشت فلان قدر 
خرید بچه هااون قدره 

از اینم ناامید شدم و مشغول موبایل شدم باز 

که مسئول سونوگرافی شروع کرد به تقسیم چایی بین همکارها اینجوری از رو میز بر میداشت دست به دست پخش میکرد 
چایی ها داغ بوداستکان هم بود فنجون دسته دار نبود دست نفر اول میداد اون میداد به دومی دستش رو فوت میکرد خنک شه بعد استکان بعدی یک لحظه متوجه شدم همه به جز نفر اخر دارن دستشون ر و فوت میکنن 
بیچاره نفر اول کباب شد 

بعد از اون بحث افتاد سر کیفیت غذای بیمارستان و همه حمله کردن به مسئول تغذیه

یکی گفت چرا خورشت کرفستون لعاب نداره 
اون یکی گفت باید یه ذره توش عدس بریزید

یکی دیگه گفت اصلا کرفس ندین 
یکی گفت چرا الویه رو تو برنامه غذایی نمیگذارید 
یعنی دلممیخواست جیغ بزنم سه ساعته رو این صندلی های مسخره ما رو نشوندین این اراجیف رو بگید 
بلند شدم گفتم ببخشید من خیلی کار دارم میشه برم ؟
مترون گفت خانوم حسینی جلسه رسمیه نمیشه وسط جلسه ترک کنید 

مجبور شدم بشینم 
اونم گفت شما نظری ندارین >؟
کگفتم والا گفتن جلسه حاکمیت بالینیه نه کمیته غذا 
گفت حالا شما نظرتون چیه ؟
منم گفتم فسنجون باقالا پلو با ماهیچه ژیگو تو برنامه غذایی نیست زشته بذارید حتما
کشتمشون یعنی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم شهریور 1393ساعت 0:56  توسط نانا   | 

کشک بادمجون

بعد از 48 ساعت تقریبا نخوابیدن امروز اف بودم که استراحت کنم از صبح 6 مثل خروس بیدار شدم 
اینقدر زانو درد دارم نمیتونم بلند شم حتی یه دست به روی این خونه بکشم 
دلم کشک بادمجون مسخره خواست ما یه کشک بادمجون خاص داریم که زریتا خیلی دوست داره اما بهش میگه کشک بادمجون مسخره 
اونو درست کردم گذاشتم نم نم جا بیافته رفتم بخوابم که این مغز گفت بمیری بمونی نمیذارم بخوابی 
این شد بلند شدم زنگ زدم به رزیتا پاشو ناهار بیا اینجا کشک بادمحون مسخره پختم 
اونم کلی ناز کرد تا افتخار داد 
قرار شد سبزی خوردن بخره و بیاد 
منم اومدم لم دادم حداقل بشینم خواب که به سلامتی تعطیله

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 1:57  توسط نانا   | 

نابودی

یه شیف شب وحشتناک برای وقتی که سوپروایزر عصر و شبی

1- دو تا موردخودکشی که باید اعزام بشن لقمان و هنو زنتونستی براشون پذیرش بگیری

2-یه مورد معتاد کارتن خواب که 115 لطف کرده از تو جوب جمعش کرده و بوی بدی فضای اورژانس رو گرفته هیچ کسی حاضر نیست ببره بشورتش که فکر کنم خودت مجبور شی این کارو کنی

3-یه زائو 7 ماهه که حتما بچه اش پذیرش nicu میخواد و کمالی پدرت رو در میاره تا پذیرش بده

4-یه مریض 95 ساله تو icu که تا الان دو بار کد خورده

5- وجود یه جراح ستون فقرات ناراحت به اسم حیدری تو اتاق عمل که دو ساعته داره با بیهوشی میجنگه سر اینکه مریض رو بدون اکی قلب ببره زیر تیغ

6-همراه های مریضی که وحشین و یکبار شیشه پذیرش رو خورد کردن یکبار صندوق و تو مجبور شدی تو ه ردو تا دعوا باشی

7-اینکه مامور یگان ویژه امشب اسماعیلی باشه که جایی اینکه تو دعوا بیاد حواسش به تو باشه میره پشت سرت قایم میشه

8-اینکه همراه خوش سخن یه مریض بیاد نیم ساعت مختو بخوره و انتقاد کنه چرا دسته های این لوله ادرارها اینقدربالاس

9-خدمه تازه استخدام شده ایی که از جسد میترسه و کلا نمیتونی امشب روش حساب کنی چون با اولین فوتی که ببره سردخونه خودش میافته رو دستت

یکی از این موارد برای نابود کردن یه سوپروایزر شب کافیه

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم شهریور 1393ساعت 1:54  توسط نانا   | 

برادر

یه هفته ایی بود به امین زنگ نمیزدم و اونم زنگ میزد که کجایی ؟میخوام بیام خونه تو 
میگفتم نیستم 
از دست سحر شدید دلخور بودم 
این که حس میکردم یه جورایی داره به من میفهمونه دارم از وقت اون و بچه هاش میگیرم اذیتم میکرد 
شاید چند دقیقه حرف زدن با امین وقتی خونه بود نمیدونم چرا باید این اینقدر به سحر فشار میاورد 
و اون به بدترین نحو نشونش داد 
چند وقت پیش زانیار هی غر زد سحر داد زد سرش همیشه هم بهش دوستانه گفتم جلوی چشم من داد نزن سر این بچه ها اعصاب من میریزه بهم 
اون روز یه سیب پوست کندم دادم دست زانیار از دستش افتاد گفتم بده عمه این کثیف شده یکی دیگه برات پوست میکنم 
سحر با لج سیب رو گرفت داد دست زانیار و گفت همینو بخور اینقدر با زور این کارو کرد بچه زد زیر گریه 
سحر هم دید من ناراحت شدم یکی زد رو دست زانیار دنیا رو سرمن خراب شد 
دلم میخواست خفه اش کنم 
هیچی نگفتم حتی نرفتم جلو زانیار رو بغل کنم با این که دلم داشت از گریه اش پاره میشد 
و دیگه هیچی نگفتم حتی به امین زنگ نزدم 
تا امروز که اومدم ماشین امین دم دره خونه مامان ایناس 
گفتم ولش کن نمیرم بالا 
داشتم از پله ها میرفتم پایین که صدام زد نشمیل 
منم که دل ندارم رفتم بالا 
اومد نشست پیشم گفت چرا این هفته اصلا نبودی تو 
نتونستم ازش پنهون کنم گفتم دوست ندارم باعث شم سحر فکر کنه مزاحم زندگیشم اینو گفتم و زدم زیر گریه 
نتونستم بهش بگم سحر سر این موضوع و برای اینکه منو حرص بده بچه ها رو جلوی من دعوا میکنه 
فقط گفتم نمیخوام زندگیش دچار مشکل بشه اونم الان که نمیدونم سحر چشه

امین رو خیلی دوست دارم 
مثل همه خواهرها که عاشق برادرهاشون هستن 
اما این زن برادرها چرا حسودی میکنن؟
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 2:11  توسط نانا   | 

پنجشنبه

چند وقتی هست جمعه ها همش دلشوره دارم طپش قلب وحشتناک
در این حد که حس میکنم الانه قلبم از دهنم بزنه بیرون
گل گاو زبون دم میکنم میخورم سعی میکنم خودم رو با کتاب خوندن سرگرم کنم حتی با اشپزی
اما فایده نداره این حسه دست از سر کچلم بر نمیداره
رفته رفته به غروب که میرسیم اروم تر میشم
اینقدری که عاشق پنجشنبه هام از جمعه متنفرم
دیشب مهمونی دعوت بودم
یک دوست داشتم فکر کنم پارسال همین موقع مهمونی گرفته بود براتون گفتم تازه ازدواج کرده با اقایی که حدودا 20 سال از خودش بزرگتره و ما همه فکر میکردم به خاطر موقعیت ممتازی که اون اقا داره باهاش ازدواج کرده و پارسال که دعوتمون کرد به باغ زیباشون و خیلی هم بهمون خوش گذشت و بیشتر با شوهرش اشنا شدیم تازه فهمیدیم نه بابا اقاهه خدایی خیلی مرد خوبیه
امسال هم باز دعوت اونا بودیم دیشب بازم مثل پارسال عالی عالی بود فقط جای خالی یه دوست بود که شدیدا اذیتمون میکرد
من که تقریبا دیر رسیدم چون مسیر ترافیک بود و من میخواستم برم گلفروشی و حسابی با تاخیر رسیدم
حدود ساعت نه و نیم شب من رسیدم از خجالتم مونده بودم چطور زنگ بزنم

خلاصه وارد مهمونی شدم و کلی از باقی بچه ها متلک شنیئدم که دیر اومدی و اینا

دقت کردید تو هر گروهی همیشه نخاله ایی برای حرص خوردن وجود داره ؟
دقیقا ما هم تو گروهمون همچین نخاله ایی داریم
از اولش یه دور زنه حرف مسخره میزد یه دور مرده
سر شام که شد هرکسی غذاش رو کشید و یه گوشه نشست و حالا یه حرفی هم با هم میزدن بچه ها
من نوشابه یادم رفته بود برای خودم بریزم دیدم احسان (شوهر رزیتا )ایستاده بهش گفتم احسان یه لیوان نوشابه برام بیار
که یکی از اون نخاله ها شوهره
گفت نشمیل عادت داره همیشه وسط غذا خرده فرمایش هاش رو بندازه گردن یه نفر
تا من اومدم جو.اب بدم احسان گفت به تو ربطی نداره نشمیل هم نمیگفت من خودم میدیدم نوشابه نیاورده براش میاوردم
که نخاله جواب داد اااااااااااااااااااااااااا منم نوشابه نیاورده باشم برای خودم ببینی برای منم میاری یا فقط چون نشمیل خانومه اینکارو میکنی
اینو که گفت نا خوداگاه جمع ساکت شد من خودم رو اماده کردم که جواب تندی بهش بدم که
اقای میزبان با متانت و ارامش بهش گفت فکر نمیکنی شوخی زشتی کردی و برای جبران شوخی زشتت مجبور شدی حرف بی معنی و بیهوده ایی بزنی بهتره تا شیوه شوخی و صجبت کردن تو جمع رو یاد نگرفتی صحبت نکنی
نخاله دید بدجور ضایع شدخ خندید و گفت شوخی بود فقط
شام تموم شد و رفتیم تو بالکن خوشگلی که داشتن بشینیم هوا هم خیلی خنک بود
باز هم حرف شد از خیلی چیزا از بچه هایی که قبلا تو جمعمون بودن الان به هر دلیلی نیستن و افردای که تازگی اضافه شدن یه جور تجدید خاطره شاید بود
بین اینا یه سری شعر با هم زمزمه کردیم
فضای خوبی بود که این دو تا نخاله با عذرخواهی از جمع رفتن تا باغ قدم بزنن من حس کردم خانومش ناراحته و میخواد یه جورایی حال شوهرش رو بگیره
اینا رفتن و ما هم بساط سازهامون رو اوردیم رو شروع کردیم به زدن و خوندن این دو تا که برگشتن ساکت نشستن تا برنامه جمع عوض شد و بحث شروع شد و این بین
رزیتا گفت دعوت ماه دیگه خونه ما

که زن نخاله گفت ما نمیاییم ترجیح میدیم تو جمعی که ما رو نمیخوان نباشیم منتظر جواب نشد و فوری گفت خالا یا جمع یا نشمیل

والا نمیدونم من چه حرفی زدم که باعث این فکر مسخره شد ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 15:48  توسط نانا   | 

مطالب قدیمی‌تر