زنی به اسم بانو

دست نوشته های یه زن در روزهایی که میگذرد

یه هفته ایی بود به امین زنگ نمیزدم و اونم زنگ میزد که کجایی ؟میخوام بیام خونه تو 
میگفتم نیستم 
از دست سحر شدید دلخور بودم 
این که حس میکردم یه جورایی داره به من میفهمونه دارم از وقت اون و بچه هاش میگیرم اذیتم میکرد 
شاید چند دقیقه حرف زدن با امین وقتی خونه بود نمیدونم چرا باید این اینقدر به سحر فشار میاورد 
و اون به بدترین نحو نشونش داد 
چند وقت پیش زانیار هی غر زد سحر داد زد سرش همیشه هم بهش دوستانه گفتم جلوی چشم من داد نزن سر این بچه ها اعصاب من میریزه بهم 
اون روز یه سیب پوست کندم دادم دست زانیار از دستش افتاد گفتم بده عمه این کثیف شده یکی دیگه برات پوست میکنم 
سحر با لج سیب رو گرفت داد دست زانیار و گفت همینو بخور اینقدر با زور این کارو کرد بچه زد زیر گریه 
سحر هم دید من ناراحت شدم یکی زد رو دست زانیار دنیا رو سرمن خراب شد 
دلم میخواست خفه اش کنم 
هیچی نگفتم حتی نرفتم جلو زانیار رو بغل کنم با این که دلم داشت از گریه اش پاره میشد 
و دیگه هیچی نگفتم حتی به امین زنگ نزدم 
تا امروز که اومدم ماشین امین دم دره خونه مامان ایناس 
گفتم ولش کن نمیرم بالا 
داشتم از پله ها میرفتم پایین که صدام زد نشمیل 
منم که دل ندارم رفتم بالا 
اومد نشست پیشم گفت چرا این هفته اصلا نبودی تو 
نتونستم ازش پنهون کنم گفتم دوست ندارم باعث شم سحر فکر کنه مزاحم زندگیشم اینو گفتم و زدم زیر گریه 
نتونستم بهش بگم سحر سر این موضوع و برای اینکه منو حرص بده بچه ها رو جلوی من دعوا میکنه 
فقط گفتم نمیخوام زندگیش دچار مشکل بشه اونم الان که نمیدونم سحر چشه

امین رو خیلی دوست دارم 
مثل همه خواهرها که عاشق برادرهاشون هستن 
اما این زن برادرها چرا حسودی میکنن؟
 

[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 2:11 ] [ نانا ]

[ ]

چند وقتی هست جمعه ها همش دلشوره دارم طپش قلب وحشتناک
در این حد که حس میکنم الانه قلبم از دهنم بزنه بیرون
گل گاو زبون دم میکنم میخورم سعی میکنم خودم رو با کتاب خوندن سرگرم کنم حتی با اشپزی
اما فایده نداره این حسه دست از سر کچلم بر نمیداره
رفته رفته به غروب که میرسیم اروم تر میشم
اینقدری که عاشق پنجشنبه هام از جمعه متنفرم
دیشب مهمونی دعوت بودم
یک دوست داشتم فکر کنم پارسال همین موقع مهمونی گرفته بود براتون گفتم تازه ازدواج کرده با اقایی که حدودا 20 سال از خودش بزرگتره و ما همه فکر میکردم به خاطر موقعیت ممتازی که اون اقا داره باهاش ازدواج کرده و پارسال که دعوتمون کرد به باغ زیباشون و خیلی هم بهمون خوش گذشت و بیشتر با شوهرش اشنا شدیم تازه فهمیدیم نه بابا اقاهه خدایی خیلی مرد خوبیه
امسال هم باز دعوت اونا بودیم دیشب بازم مثل پارسال عالی عالی بود فقط جای خالی یه دوست بود که شدیدا اذیتمون میکرد
من که تقریبا دیر رسیدم چون مسیر ترافیک بود و من میخواستم برم گلفروشی و حسابی با تاخیر رسیدم
حدود ساعت نه و نیم شب من رسیدم از خجالتم مونده بودم چطور زنگ بزنم

خلاصه وارد مهمونی شدم و کلی از باقی بچه ها متلک شنیئدم که دیر اومدی و اینا

دقت کردید تو هر گروهی همیشه نخاله ایی برای حرص خوردن وجود داره ؟
دقیقا ما هم تو گروهمون همچین نخاله ایی داریم
از اولش یه دور زنه حرف مسخره میزد یه دور مرده
سر شام که شد هرکسی غذاش رو کشید و یه گوشه نشست و حالا یه حرفی هم با هم میزدن بچه ها
من نوشابه یادم رفته بود برای خودم بریزم دیدم احسان (شوهر رزیتا )ایستاده بهش گفتم احسان یه لیوان نوشابه برام بیار
که یکی از اون نخاله ها شوهره
گفت نشمیل عادت داره همیشه وسط غذا خرده فرمایش هاش رو بندازه گردن یه نفر
تا من اومدم جو.اب بدم احسان گفت به تو ربطی نداره نشمیل هم نمیگفت من خودم میدیدم نوشابه نیاورده براش میاوردم
که نخاله جواب داد اااااااااااااااااااااااااا منم نوشابه نیاورده باشم برای خودم ببینی برای منم میاری یا فقط چون نشمیل خانومه اینکارو میکنی
اینو که گفت نا خوداگاه جمع ساکت شد من خودم رو اماده کردم که جواب تندی بهش بدم که
اقای میزبان با متانت و ارامش بهش گفت فکر نمیکنی شوخی زشتی کردی و برای جبران شوخی زشتت مجبور شدی حرف بی معنی و بیهوده ایی بزنی بهتره تا شیوه شوخی و صجبت کردن تو جمع رو یاد نگرفتی صحبت نکنی
نخاله دید بدجور ضایع شدخ خندید و گفت شوخی بود فقط
شام تموم شد و رفتیم تو بالکن خوشگلی که داشتن بشینیم هوا هم خیلی خنک بود
باز هم حرف شد از خیلی چیزا از بچه هایی که قبلا تو جمعمون بودن الان به هر دلیلی نیستن و افردای که تازگی اضافه شدن یه جور تجدید خاطره شاید بود
بین اینا یه سری شعر با هم زمزمه کردیم
فضای خوبی بود که این دو تا نخاله با عذرخواهی از جمع رفتن تا باغ قدم بزنن من حس کردم خانومش ناراحته و میخواد یه جورایی حال شوهرش رو بگیره
اینا رفتن و ما هم بساط سازهامون رو اوردیم رو شروع کردیم به زدن و خوندن این دو تا که برگشتن ساکت نشستن تا برنامه جمع عوض شد و بحث شروع شد و این بین
رزیتا گفت دعوت ماه دیگه خونه ما

که زن نخاله گفت ما نمیاییم ترجیح میدیم تو جمعی که ما رو نمیخوان نباشیم منتظر جواب نشد و فوری گفت خالا یا جمع یا نشمیل

والا نمیدونم من چه حرفی زدم که باعث این فکر مسخره شد ؟

[ شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 ] [ 15:48 ] [ نانا ]

[ ]

چند وقتی هست جمعه ها همش دلشوره دارم طپش قلب وحشتناک
در این حد که حس میکنم الانه قلبم از دهنم بزنه بیرون
گل گاو زبون دم میکنم میخورم سعی میکنم خودم رو با کتاب خوندن سرگرم کنم حتی با اشپزی
اما فایده نداره این حسه دست از سر کچلم بر نمیداره
رفته رفته به غروب که میرسیم اروم تر میشم
اینقدری که عاشق پنجشنبه هام از جمعه متنفرم
دیشب مهمونی دعوت بودم
یک دوست داشتم فکر کنم پارسال همین موقع مهمونی گرفته بود براتون گفتم تازه ازدواج کرده با اقایی که حدودا 20 سال از خودش بزرگتره و ما همه فکر میکردم به خاطر موقعیت ممتازی که اون اقا داره باهاش ازدواج کرده و پارسال که دعوتمون کرد به باغ زیباشون و خیلی هم بهمون خوش گذشت و بیشتر با شوهرش اشنا شدیم تازه فهمیدیم نه بابا اقاهه خدایی خیلی مرد خوبیه
امسال هم باز دعوت اونا بودیم دیشب بازم مثل پارسال عالی عالی بود فقط جای خالی یه دوست بود که شدیدا اذیتمون میکرد
من که تقریبا دیر رسیدم چون مسیر ترافیک بود و من میخواستم برم گلفروشی و حسابی با تاخیر رسیدم
حدود ساعت نه و نیم شب من رسیدم از خجالتم مونده بودم چطور زنگ بزنم

خلاصه وارد مهمونی شدم و کلی از باقی بچه ها متلک شنیئدم که دیر اومدی و اینا

دقت کردید تو هر گروهی همیشه نخاله ایی برای حرص خوردن وجود داره ؟
دقیقا ما هم تو گروهمون همچین نخاله ایی داریم
از اولش یه دور زنه حرف مسخره میزد یه دور مرده
سر شام که شد هرکسی غذاش رو کشید و یه گوشه نشست و حالا یه حرفی هم با هم میزدن بچه ها
من نوشابه یادم رفته بود برای خودم بریزم دیدم احسان (شوهر رزیتا )ایستاده بهش گفتم احسان یه لیوان نوشابه برام بیار
که یکی از اون نخاله ها شوهره
گفت نشمیل عادت داره همیشه وسط غذا خرده فرمایش هاش رو بندازه گردن یه نفر
تا من اومدم جو.اب بدم احسان گفت به تو ربطی نداره نشمیل هم نمیگفت من خودم میدیدم نوشابه نیاورده براش میاوردم
که نخاله جواب داد اااااااااااااااااااااااااا منم نوشابه نیاورده باشم برای خودم ببینی برای منم میاری یا فقط چون نشمیل خانومه اینکارو میکنی
اینو که گفت نا خوداگاه جمع ساکت شد من خودم رو اماده کردم که جواب تندی بهش بدم که
اقای میزبان با متانت و ارامش بهش گفت فکر نمیکنی شوخی زشتی کردی و برای جبران شوخی زشتت مجبور شدی حرف بی معنی و بیهوده ایی بزنی بهتره تا شیوه شوخی و صجبت کردن تو جمع رو یاد نگرفتی صحبت نکنی
نخاله دید بدجور ضایع شدخ خندید و گفت شوخی بود فقط
شام تموم شد و رفتیم تو بالکن خوشگلی که داشتن بشینیم هوا هم خیلی خنک بود
باز هم حرف شد از خیلی چیزا از بچه هایی که قبلا تو جمعمون بودن الان به هر دلیلی نیستن و افردای که تازگی اضافه شدن یه جور تجدید خاطره شاید بود
بین اینا یه سری شعر با هم زمزمه کردیم
فضای خوبی بود که این دو تا نخاله با عذرخواهی از جمع رفتن تا باغ قدم بزنن من حس کردم خانومش ناراحته و میخواد یه جورایی حال شوهرش رو بگیره
اینا رفتن و ما هم بساط سازهامون رو اوردیم رو شروع کردیم به زدن و خوندن این دو تا که برگشتن ساکت نشستن تا برنامه جمع عوض شد و بحث شروع شد و این بین
رزیتا گفت دعوت ماه دیگه خونه ما

که زن نخاله گفت ما نمیاییم ترجیح میدیم تو جمعی که ما رو نمیخوان نباشیم منتظر جواب نشد و فوری گفت خالا یا جمع یا نشمیل

والا نمیدونم من چه حرفی زدم که باعث این فکر مسخره شد ؟

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 15:14 ] [ نانا ]

[ ]

این پست مانا رو از دست ندید در مورد چیزهایی نوشته که شاید برای همتون علامت سوال بوده 

http://sooratakam.persianblog.ir/post/146/

 

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 22:42 ] [ نانا ]

[ ]

امروز حس خوبی داشتم 
اصلا فکر نکنید امااون بازار شام رو مرتب کردم 
نه رفتم برای خودم ارایشگاه 
تفریحی اونم کار خاصی نداشتم 
گپی زدیم و یه ذره به خودم رسیدم اومدم بیرون 
از این وانتی های دستفروش خربزه خریدم چراش رو نمیدونم 
رفتم نونوایی نون خریدم 
اونم لواش
اومدم خونه نون رو گذاشتم تو یخچال برای بلفی یه تیکه مرغ پختم و رفتم حیاط پیشش زنجیرش رو باز کردم 
یه ذره با هم بدو بدو کردیم من بدو بلفی بدو
اونم عاشق بازی بعدش تا جایی که تونست از کت و کولم رفت بالا 
غذاش رو دادم خورد دلم نیامد باز ببندمش 
یه ذره نشستم لبه باغچه اونم اومد و لمید کنار دستم دست کشیدم به سر و گوشش و باز خودش رو لوس کرد 
ا خسته شدم و به قول الی باز اومدم چبیدم تو لونه ام 
این لونه جریان داره 
چند وقت پیش همه دخترا میرن خونه عمه نزهت 
عمه شاکی میشه چرا نشمیل نیامده با شما 
خواهر گرانماییه بنده میفرماییند نشمیل جایی نمیره بابا از سرکار میاد میچپه تو لونه اش 
نمیدونم خواهرم منو موش دیده خرگوش دیده گربه دیده یا سگ 
تو لونه خودم نشستم به دیدن تلویزیون و هی لونه رو برای خودم تکرار میکردم لونه لونه
دیدم نون خریدم یه شامم ردیف کنم کوکو سبزی پختیم و زدیم بر بدن 
اومدم نت گردی 
اینم هی قطع میشه

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 0:10 ] [ نانا ]

[ ]

من باز زدم به خط اون تنبلی زیبام 
یعنی پا میشم دو تا فنجون چایی رو میشورم دیگه هیچ کاری نمیکنم خسته ام خب 
یعنی فقط یه کار میتونم انجام بدم 
مثلا تخت خوابم پر از وسیله اس از لباس که روشه بگیر تا شارژر گوشی تا دمپایی تا کتاب و مجله شب همچین با دست همشون رو از اون طرف سر میدم رو زمین که جا باز بشه بخوابم 
امروز متوجه شدم تو نشمین و رو مبلا هم پر از لباسه رو زمین به این ترتیب اینا ولو بودن 
مضراب سنتور دفتر نتم سینی چایی از چند شب که بچه ها اینجا بودن هنوز رو میزه 
یک دمپای دیگه یک لنگه اش یه لنگه اش اون ور 
کنترل تلویزیون کجاس ؟

یه نگاهی بهشون انداختم اومدم تو اتاق 
اینجام افتضاح تره 
حوله حموم افتاده رو کتابخونه 
یه جفت دمپایی دیگه این وسطه 
عینکم وسط اتاقه 

قلیون همینیجوری ولو وسط اتاقه و خاکسترها پخش شده دورش 
یه بطری اب معدنی نصفه همین گوشه کنارهاس 
چیه خب ؟
این وسط دلم میخواد بشینم یه غیبت حسابی راه بندازم کسی نیست خودم با خودم میگم
رامو میکشم میرم سمت اشپزخونه 
خدا بخواد اینجا تمیزه 
گاز رو روشن میکنم کتری رو میذارم 
چایی سبز میخوام
با نبات 
درستش میکنم حالا کجا بشینم بخورمش جای نیست تو خونه 
خودم رو میکشم رو اپن اشپزخونه و زل میزنم به بازار شامی که راه انداختم و با لذت چاییم رو میخورم 
شام میخوام ؟
اره بدون شام نمیشه 
فریزر رو به قول مرضیه میجورم 
هورا قرمه سبزی دارم با کته خوب میشه 
برنج رو پیمانه میکنم بریزم تو پلوپز 
مسخره اس یه پیمونه بریزم کلش ته دیگ میشه 
دو تا میریزم چرا دوتا سه تاش کن 
4 تا پیمونه اب هم میریزم روش روغن و نمک دوست دارم کته سفید سفید باشه
میشه نیم پیمونه شیر هم ریخت ؟
اره بابا بریز 
میریزم 
یه چایی دیگه میطلبه 
ای واییییییییییییییییییییییی
شیر غوغا کرد تو پلوپز چرا اینجوری شده مقداریش ریخت بیرون پلوپز و رو دیوار کنارش 
ولش کن بابا بعدا تمیزش میکنم 
و این یعنی دیگه اشپزخونه هم به گند کشیده شد

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 22:48 ] [ نانا ]

[ ]

خنکی کلاردشت و بارون های شبونه اش و اهنگ  از حسین صفا منش میتونه حسابی منو سر ذوق بیاره

از این حس های خوب که دوست داری نگهش داری تا تموم نشه

شنیدن یه صدای زلال ادم رو ارام میکنه

اینقدر اروم که یادت بره چقدر حرص تو دلت داری اینقدر اروم که یادت بره خیلی چیزا تو دلت مونده

و حتی بهش نمیتونی فکر کنی

 

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 21:46 ] [ نانا ]

[ ]

 

 

ما و این نسل جدیدی ها 

یکی از همکارام که سوپروایزر هم بود مشکلی براش پیش اومده و یه هفته ایی نمیتونه بیاد این شد که شیفت هاش رو تقسیم کردن بین چند تااز بچه ها شیفت امروز عصرش افتاد به من رفتم دفتر پرستاری و چند تا از بخش ها رو چک کردم که تلفنم زنگید که اورژانس خیلی شلوغه میشه از یه بخش نیروی کمکی بفرستید رفتم ببینم چه خبره و بعد فکر نیرو باشم براشون 
رفتم تو اورژانس دیدم بله شلوغه بدجور 
چند دقیقه ایستادم دیدم خبری از مسئول شیفت نیست 
(رسم اینه وقتی سوپروایزر شیفت برای سرکشی بخشی میره مسئول اون شیفت فورا خودش رو برسونه و گزارش بخش رو بده )
تابلو رو چک کردم دیدم نوشته خانوم فلانی مسئول شیفت 
صداش زدم بعد از چند دقیقه با عرض شرمندگی دیدم یه جوجه پرستار همچین زرد و زار اومد خودش رو انداخت رو صندلی زل زد تو چشم من 
منم زل زدم تو چشمش ببینم بلده باید به مافوقش توضیح درست بده 

دیدم نخیر 
همونجور نشسته انگار تازه فهمید شروع کردن به گزارش دادن که اره این مریض تصادفی داریم یه خودکشی داریم و ............... 
منم دیدم نخیر این بلد نیستم با دست بهش اشاره کردم بلند شو از رو صندلی خودم رفتم پشت استیشن ایستادم و بهش گفتم بلد نیستی چه جوری به سوپروایزر شیفت گزارش بدی یادت بدم 
بیچاره همین جوری موند و گفت خسته بودم 
گفتم خسته باشی باید بلد باشی چه جوری گزارش بدی این دفعه برات خیلی شیک گزارش رد میکنم که دیگه یادت بمونه در ضمن نیروی کمکی هم نداریم بهت بدم خودت بخشت رو جمع کن 
و رفتم 
پنج دقیقه نشده دیدم باز زنگ زد که شلوغه نیرو میخوام باز گفتم نیرو نداریم 
یه ربع بعد باز زنگ زد 
باز گفتم نه 
دفعه اخر زنگ زد و زد زیر گریه که اورژانس جمع نمیشه نیرومیخوام 
منم عصبانی شدم گفتم الان خودم میام بهت نشون میدم جمع میشه یا نه 
رفتم دیدم 4 تا نرس هستن با خودش پنج تا اما ماشالله همه تی تی شششششششششش 
این دستشون به اون دست میگه ... نخور 
اروم اروم کار میکنن 
با عرض شرمندگی دو تا جیغ بنفش زدم 
انتظامات رو صدا زدم همراه های اضافی رو بفرسته بیرون که اینقدر اینا تو دست و پای اینا پیچ نخورن 
بعدش گفتم الان جمع کنید دیگه از پسش بر نمیاد خبری نیست که خودم نشستم گزارش هاشون رو نوشتم کدهایی که باید تو سیستم وارد میشد رو زدم تا این چند تن اورژانس رو جمع کرد 
و اینجا بودب هاین نتیجه رسیدم بین نسل ما تا اینا تفاوت از زمین تا اسمان است

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 23:26 ] [ نانا ]

[ ]

پسر مامان هیچی باعث نمیشه من چهارم تیر ماه رو فراموش کنم روزی که تو به دنیا اومدی چهارم تیر بهترین روز زندگی من هست همیشه تو بهترین هدیه دنیا بودی برای من هیچ کسی جای تو رو برای من نمیگیره خودت میدونی از اول تیر ماه بیقرارم لحظه به لحظه اون روزها با منه بازم مثل پارسال دوستهای تو و من ما رو تنها نگذاشتن تقریبا میتونم بگم از روز سوم تیر ماه هر روز به یه بهانه ایی که به روی خودشون نیاوردن من رو تنها نگذاشتن مرسی از همشون خاله رزیتا احسان رضا کژال امروز م دایی روزبه و مهدیه جون با پسر گلش و خواهر زاده عزیزش پیش من بودن شیرین هم دیر رسید خاله ملیحه هم از سه تیر شیش دونگ حواسش به منه اما به روی خودش نمیاره میبینی من و تو چه دوستهای خوبی داریم تولدت مبارک با 4 روز تاخیر عشق مامان **********

برای احترام به همه شما این چند وقت هر روزی سر حوصله بودم میام و براتون همه چیز رو میگم

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 0:46 ] [ نانا ]

[ ]

ن امشب کاملا دیونه شدم دلم برای همه چی تنگ شده حتی برای اون مبل هاش بنفش خونه خودم همون ها که محمد همیشه اذیتم میکرد و میگفت این مبل هات چقدر بد رنگن میخوامشون من همه اون زندگیم رو میخوام همش رو دو تا عزیزم رو میخوام یه توقع که بر اورده نمیشه میدونم

اون خونه شلوغ شیطنت بچه ها رو مینا رو بهنوش و فرنوش رو شیطنت های برادر شوهر کوچیکه حتی موذی بازی برادر شوهر وسطیم اون سفره های ماه رمضون جشن وشلوغی شب نیمه شعبان تو خونه اقاجون چقدر دلتنگم

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 1:34 ] [ نانا ]

[ ]

آمارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir | rss ]